سرآغاز کلامم سلام بود و سلامی دوباره به آفتاب! پایانش هم سلام است و خداحافظی !
با سپاس از تمام دوستان .
دلتان تابنده و مهرتان پاینده باد ![]()

پژوهش ،هنر و ادب
با سپاس از تمام دوستان .
دلتان تابنده و مهرتان پاینده باد ![]()

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
* یوسفی به مذهب نقطوی اعتقاد داشت .محود پسیخانی گیلانی ، بنیانگذار این مذهب بود . او آفرینش و ظهور همه چیز را از خاک می دانست وآن را نقطه می خواند و معتقد بود که هر چه در جهان است ، هرگز از جهان ناپدید نخواهد شد و اگر به صورتی ناپدید گشت ، باز هم به صورتی دیگر از انسان ، حیوان ، جما د و گیاه ظاهر می شود.{ تناسخ ؟؟؟}
تا به خود آزاد و راحت وجدا از همه ی خودهای اسیر کننده ی دیگران نرسی ، به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کامل در اختیار آن نیروی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان می گیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی ...
هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن می شود .
*****
خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانی ام خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است . خوشحالم که دیگر خیالباف و رؤیایی نیستم . دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود ؛ هرچند سی و دو ساله شدن ، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن وبه پایان رساندن ، امّا در عوض خودم را پیدا کردم .
*****
ذهنم مغشوش است ودلم گرفته است و از تما شاچی بودن دیگر خسته ام ، به محض این که به خانه بر می گردم وبا خودم تنها می شوم ، یک مرتبه احساس می کنم که تمام روزم را به سر گردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند ، گذشته است ....
*****
بدیهای من چه هستند ، جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن ، جز ناله ی اسارت خوبی های من در این دنیایی که تا چشم کار می کند ، دیوار است ودیواراست و جیره بندی آفتاب است وقحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است .
******
این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خویش را روی تنه ی درخت بکند ؟ آیا این خیلی خودخواه نیست و آن آدم های دیگر ، آدم های شریف و نجیب تری نیستند که می گذارند بپوسند ، بی آن که در یک تار مو ، حتی یک تار مو ، باقی مانده باشند ؟
*****
چه دنیای عجیبی است ، من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمرویی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت با دیگران را باز کنم ، به خصوص که این دیگران اصلاً برایم جالب نباشند ، بگذریم .
*****
همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونی ام را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم ؛ در حالی که در درون خود یک موجود زنده بوده ام ...ما فقط می توانیم حسّی را زیر پایمان لگد کنیم ، ولی نمی توانیم آن را اصلاً نداشته باشیم .
*****
نمی دانم رسیدن چیست ، امّا بی گمان مقصدی هست که همه ی و جودم به سوی آن جاری می شود . کاش می مردم ودوباره زنده می شدم و می دیدم دنیا شکل دیگریست . دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند ...و هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است . معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی وتسلیم شدن به حدها ودیوارها کاری برخلاف طبیعت است .
*****
اگر « عشق » ، عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست .
- و...........
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*اگر سایه ی رحمتشان بر سرتان است ،فرصت را از دست ندهید ، بی بهانه و با بهانه دست هایشان را ببوسید و بگویید که چقدر دوستشان دارید ....
به هیچ جا نرسد هرکه همتش پست است .................پر شکسته خس وخار آشیانه شود
*****
کمال مردی و مردانگی است خود شکنی......ببوس دست کسی را که این صنم شکند
*****
خودنمایی کارما را درگره انداختست.....قطره چون برداشت دست ازخویش دریامی شود
*****
وضوی عشق همین دست شستن از دنیاست.......همیشه پاک بود هر که این وضو دارد
*****
انتقام هرزه گویان را به خاموشی گذار................تیغ می گوید جواب مرغ ناهنگام را
*****
هر که را برخاک بنشانی به خاکت می کشد.......شمع آخر تکیه بر خاکستر پروانه کرد
*****
صائب ازقید تعلق فرد شو،آزاد باش.......باغ چون بی برگ شد،خواب فراغت می کند
*****
بوی خون می آید از تیغ زبان اعتراض........خرده گیری عاقبت تخم عداوت می شود
*****
بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را.........در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش
*****
اظهار عجز پیش ستمگر روامدار..............اشک کباب باعث طغیان آتش است
*****
شبنم به آفتاب رسید از فتادگی.......................بنگر که از کجا به کجا می توان شدن
روزی ما دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
*
روزی که کمترین سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
*
ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم . *
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*شاملو
« رابعه » معاصر رودکی بود ودر شمار عارفان بزرگ و نخستین زن شاعر فارسی زبانان . حارث ، برادر او، غلامی داشت به نام « بکتاش » که عشقش در دل رابعه افتاد و به همین دلیل برادر، رابعه را به زندان افکند . به گفته ی رابعه : « عشق او باز اندر آوردم به بند » وگویا سرانجام برادرش او را کشت ! رابعه با خون خود بر دیوار زندان این رباعی را نوشت و با فروتنی برادر را چنین دعا کرد :
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بریکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن
تا بدانی دردعشق و داغ مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من
در نوجوانی یک بار داستان " عقده ی ادیپ " اکانر را خوانده و خیلی لذت برده بود .
همخانه همیشه می گفت :« زن زیاد پیدا می شه ...این همه زن تو کوچه ، خیابون هستند ، اما مادر فقط یکیه . » او گفته بود : « تو چرک ناخن مادر من هم نمی شوی ! »
ستاره دیشب تنها توی اتاق خواب نشسته و چندین بار « عقده ی ادیپ » را خوانده بود. صبح با صدای فاخته ، چشم هایش را باز کرد . انبوهی از موهای خرمایی رنگ صفحات مجله را پو شانده بودند . سر برداشت . اشک هایش با واژه های داستان در هم آمیخته و تن کاغذ را چروک کرده بودند .
همخانه هنوز هم کنار مادرش خوابیده بود ، مثل یک بچه گربه... وموهای خرمایی سفید شد ند، مثل برف !
اگر چنددقیقه به آزار و اذیّت گیاهی بپردازیم ، احتمالاً بعد ها متوجّه می شویم که او خاطره ی آن لحظات را به یاد می آورد . پژوهشگران فرانسوی در آزمایشی در تنه و ساقه های یک نهال استوایی سوزنی فرو کردند . پس از مدّ تی به تر وخشک کردن او پرداختند و مواد معدنی و نوری که برای سلامت او لازم بود ، در اختیارش گذاشتند . گیاه سر حال آمد ، اما آیا سوزش سوزن ها را فراموش کرده بود ؟ هرگز! در آزمایش دیگری این گیاه را به همراه برخی از همجنسانش در شرایط دشواری قرار دادند : محرومیّت از مواد غذایی و معدنی کافی . در عمل معلوم شد گیاه آزار دیده واکنش بسیار سریع تر و شدید تری نسبت به این محرومیت نشان می دهد و زودتر پژمرده می شود . به نظر می رسد که گیاه آسیب دیده خاطره ی آن درد ورنج از سوزش سوزن ها را در اعماق روح خود حفظ کرده است و به همین دلیل در برابر محرومیت های بعدی آسیب پذیرتر شده است . البته درست نیست که از « روح گیاهان » سخن بگوییم ، ولی واکنش گیاه آزاردیده درست شبیه واکنش انسان هایی است که به هر دلیلی متحمّل ضربات روحی شده اند . دانشمندان می گویند : تنها گیاه استوایی نیست که چنین واکنشی از خود نشان می دهد . بسیاری از گیاهان دیگر نیز خاطره ی تنش ها واسترس ها یی که به هنگام نونهالی متحمّل شده اند، در خود نگه می دارند. البته شما در ظاهرگیاه اثری از آن خاطره را نمی بینید ، اما روزی که همین گیاه با شرایط نامطلوب و ناخوشایند دیگری رودررو شود ، خاطرات آزاردهنده اش بیدار می شوند و اثر خود را نشان می دهند : رشد گیاه کاهش می یابد و خیلی زود پژمرده می شود .
******
گیاهان حسّاسند ؛ آن قدر حسّاس که پنداری از برگ گل هم نازک ترند ! البته بعضی از گیاهان بیش از اندازه حسّاسند ؛ به عنوان مثال گیاهی به نام « دیونه » را در نظر بگیریم که نام عامیانه اش « مگس گیر» است و درآمریکای شمالی می روید . این گیاه بر خلاف نامش ، بیشتر از خوردن مورچه ها وملخ ها لذت می برد و راز عجیبی دارد : روی برگ های این گیاه کرک هایی وجود دارند که از نوعی حسّ لامسه برخوردارند . این کرک ها در واقع رد یاب قربانیان گیاهند . همین که حشره ای روی برگ بنشیند و به یکی از کرک ها بخورد ، فوراً یک سیگنال الکتریکی پدید می آید و برگ گیاه به سرعت بسته می شود و حشره ی بیچاره را زندانی می کند. آن گاه حشره توسط آنزیم گوارشی بسیار نیرومند گیاه تجزیه و هضم می شود. گفتنی است که واژه ی دیونه از نام « دیونه» (
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
*« آیا گیاهان هم هوش وحافظه دارند ؟ » ، ماهنامه ی علمی ، پژوهشی دانشگر .
هر کجا هستم ، باشم
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر، هوا ، عشق ، زمین مال من است .
چه اهمیّت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟ *
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
* سهراب سپهری
در زندگی زخم هایی است که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند.
*****
زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد ، گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد - بعضی ها فقط یکی از این صورتک ها را دائماً استعمال می کنند که طبیعتاً چرک می شود و چین و چروک می خورد . این دسته صرفه جو هستند - دسته ی دیگر صورتک های خودشان را برای زاد ورود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ، ولی همین که پا به سن گذاشتند ؛ می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود ، آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.