تبليغاتX
بانوی کویر

بانوی کویر

پژوهش ،هنر و ادب

 

سید محمد آتشی٬تولد :ابرکوه،۱۳۵۴ش

آثار :
کاشی های ساده ـ( مجموعه ی شعر ـ انتشارات آدنا ـ تهران ـ ۱۳۷۸ )

رودخانه ی اشیا ـ ( مجموعه ی شعر ـانتشارات نقش خورشید - اصفهان ـ۱۳۸۱ )

یادهای شعله ور ـ (مجموعه ی نثر ادبی ـ انتشارات نقطه ـ یزد ـ ۱۳۸۱ )

از جبهه ی گل سرخ ـ (مجموعه ی شعر - انتشارات خورشید باران ـ تهران ـ۱۳۸۳ )

عطر سنجد ـ ( مجموعه ی داستان ـ انتشارات علم نوین ـ یزد ـ۱۳۸۳ )

می گوید:«دوست دارم شنونده دست دراز کند ومیوه های شعرم را بچیند.»

گفتگوی گل

 

تابهار

آغوش بگشاید

 

ازنگاهت

روشنی می گیرم و

ازدل سنگت

گفتگوی گل.

 

 

وقتی آمدی 

 

وقتی رفتی 

برکت نان روی میز هم رفت.

 

وقتی آمدی اما 

خداوند قرص نانی روی میز نهاد.

 

 

تنبورزن

 

از این دریا به آن دریا

دربازی موج و طوفان

آمیزه ی عشق و نفرت بود.

 

راستی تنبور زن

شادمانیت کی خط خورد؟

*******

 

کسی که سوی من قدم زده، ببین پیاده است

سلام خوب همنوازمن هوا چه ساده است!

 

همیشه بوده ام درانتظارگام آشنا

کنارراه و غافل ازکسی که ایستاده است

 

غروب جاده های ده برای من تکیده اند

نگاه نقره ای میان دشت اوفتاده است

 

به پنجره، به باورم، به آیه ها رسیده ام

دوچشم سبزمن کنون پرازغبارجاده است

 

سلام می کنم به دست های پر تپش، سلام

سلام خوب همنواز من، هوا چه ساده است!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت   توسط شهرزاد  | 

  نیست وش باشد خیال اندر روان................تو جهانی بر خیالی بین روان

بر خیالی صلحشان و جنگشان..................وز خیالی فخرشان و ننگشان

«مولوی»


گویا قوٌه ی  خیال در روح آدمی وجود  ندارد٬زیرا ظاهراً دیده  نمی شود ٬امٌا تمام جهان با همه ی پهناوری  اش بر  محور خیال می گردد. صلح و جنگ مردمان و فخر و ننگشان از  خیال نشأت می گیرد .


این روزها فکر می کنم نکند در توهٌم « بودن » ٬تمام « هستی » مان را ببازیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت   توسط شهرزاد  | 

تا به حال  فقط می دانستم  عاشق نوشتن هستم وشوریدگی من با رقص نرم نرم قلم بر تن صاف و سپید صفحه ای جان می گیرد.اکنون می دانم اگر روزی قلم را از من بگیرند٬می میرم.دوست دارم پس از مرگ تنم را باکاغذی خط خطی بپوشانند.خطاهایم راباتکه پاک کنی کوچک پاک کنند و به ازای گناهانم٬کریمانه بهشت جاودان را به من ببخشند! وصیت کرد ه ام به جای سنگ قبر روی گورم ٬آینه ای نصب کنند.آرزو کرده ام کاش تنم از جنس بلور بود که با تلنگر مرگ٬در صدایی ناگزیر٬متبلور می شد و نوازنده ای با تکه پاره های وجودم ٬ازنو٬ «مرا » می نواخت.
آهای...!شما که واژه های نابم  را٬تکه های روحم٬ را نوشید ه اید ٬گوارای وجودتان! اینک در نوشته هایم دیگر حرف « نام » و « نان» نیست. حرف دلم از جنس «او» است که در وجودم جوانه زد٬مرا رویاند٬به آسمان برد و به خورشید سپرد. وای! چقدر ستاره در پس آسمان روز هایم٬منتظرم بوده اند تا شب هایم را زیبا کنند و مرازیباتر ٬چنان زیبا که روحم در اوج بلوغی پر از طعم رخوتناک لذت ٬با دم مسیحایی او٬ هزار هزار حرف نگفته ام را در هزار توی وجودش بپروراند و در زایشی سخت و رنج آور «مرا» چنین نغز وزیبا به دنیا آورد.
اکنون این منم : پاره ای آتش٬ شعله ای سرکش ٬توفانی بی قرار٬ چشمه ای خروشان٬ دریایی بی کران ٬اقیانوسی عمیق٬ نسیمی لطیف٬ کوهی استوار٬ جنگلی انبوه و....من همان بهارم که به یمن خواست «دوست» در بغض پاییز شکفتم و واژه ای شدم بلورین٬آن قدر شفاف و زلال که می توان در من «آن سو ها»را نیز به تماشا نشست.
حال سر ارادت من وآستان دوست که هدیه ی او ثمر ه ی ناب پیوند آب وآیینه است.سپاس و درود« او »را که چنین سبز سرود مرا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/27ساعت   توسط شهرزاد  | 

سوژه از خودم/عکس از ...كالسكه ي انتخابات

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت   توسط شهرزاد  | 

عشق چیست؟چیزی که هیچ کس نمی داند.درعشق با دورترین گوشه های روح ما سخن می گوید٬باکسی که درکناری ترین گوشه های روح ما ٬بدون چهره است٬وبی شکل٬بی نام:هیچ کس.
*****
اگراین قدردوست دارم برای تو بنویسم٬برای شنیدن پچ پچه ی آن درون خودم است٬در یک جمله٬درون چین خوردگی های سکوت به زندگی ام از هرسونگریسته ام٬چیزی برای نگاه داشتن این باخت ندیده ام.دوست داشتن کسی٬باخبرکردن او از روح خودش٬وامکان پذیراست٬بازبودن او از خویشتن است که چیزها می آموزد.روح او چقدر بزرگ است و تمام ناشدنی وروشن.ماهمه از این رنج می بریم که :به اندازه ی کافی ربوده  نشده ایم....ماهیچ نیستیم عشق همه چیز است.نسبت مابا عشق مثل رابطه ی نور با سایه است:من خویش را از بین می برد و از آن تغذیه می کندتا ذات خودراتغییردهد ـ که هیچ نیست ـ درقبال ذاتی دیگر ـ که همه چیز است ـ عشق ناب است٬مانند آسمانی که می گویند روشن است.تازه است٬مثل نور سپیده که از هیچ کجا می آید سرزنده  است٬مانندشفافیت روز که دورها را به هم نزدیک می کند که ـ هرروز صبح درون کارگاهش ـ تاریخ کهن جهان را باز می آفریند.
*****
روزی در زندگی خود سیر می کردم٬ خیال تو را در میان بازوانم گرفتم٬احساس کردم این عشق برای من خیلی بزرگ است و آن را نثار تو کردم.از آن زمان با آن هر کاری که می خواهی می کنی.چیز دیگری درباره ی برخورد خودمان نمی دانم.در عشق آغازی نیست.نه ساعتی و نه فصلی .درزندگی اساس همیشه بستگی به یک جزء دارد.خصوصی ترین بخش وجودما همیشه با هیچ آغاز می شود.عزیزترین چیز ما ـ تا حد اشتباه گرفتن با زندگی غایب ماـ ازبیرون می رسد٬در دیداری اتفاقی برای هیچ عاشق تو شدم.برای سوختگی صدای تو.
*****
شادی در عشق به ما داده شده ٬همان گونه که روز را به ما می دهند٬همان گونه که مرگ را هدیه می کنند٬همان گونه که تمام درها رابه روی دیوانگی سپیده دم با یک فشار ناگهانی باز می کنند٬شادی عشق از تن می آید٬ازژرفای خون بر زمین ریخته  می آید.با همان حدت است که جهان را به ما می بخشند وما را از آن جدا می کنند.نه می توان آن را بیان کرد نه می توان سکوت کرد.جز تردید میان این دو خواهش کاری نمی توان کرد.خواهش سکوتی بی نقص٬وسخنی بدون فراموشی واز این تردید٬ماده ی اصلی انتخاب را ساختن : آواز خواندن و نوشتن.
*****
در کتاب ها فقط زمان حاضروجود دارد٬یک احساس که به تدریج مصرف می شود٬بدون این که خاکستری بر جای گذارد.کتاب ها در شبهای من این گونه اند.

کریستین بوبن( و:۱۹۵۱/نویسنده ی فرانسوی)

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/24ساعت   توسط شهرزاد  | 

ابوالفضل رشیدالدین احمدمیبدی،فرزندجمال الاسلام ابی سعیدمحمدبن مهریزد،درمیبدمتولد شد.اوازمفسران برجسته ی اواخرسده ی پنجم وسده ی ششم ق است .مشهورترین اثراو تفسیربزرگ «کشف الاسراروعدة الابرار» است.وی از 520ق نگارش این اثرراآغازکرد.میبدی در این تفسیرآیات قرآنی رانخست ترجمه  وسپس دردومرحله تفسیرکرده است :اول به شیوه ی مفسران عادی ومرتبه ی دوم بر طبق مشرب عارفان.گزیده ای از این اثر :
[مصطفی(ع)]گفت : این دنیا ملعون است،سرای بی نوایی وبی دولتی،طبل میان تهی وبساط فرومایگی.ربّ العزّه تا دنیا رابیافریددرآن ننگرسته ،وآن رالعنت کرده ودشمن داشته،وهرچه درآن به لعنت کرده،مگرسه چیز: ذکرخداوندجلّ وجلاله که دردنیاست ونه ازدنیاست.دیگرمردعالم که مسلمانان راچون روشن چراغ است وبردل شیطان داغ است.سیوم کسی که جوینده ی علم است،ودرراه دانش اندرمنزل طلب است...این کس هم دردنیاست ونه ازدنیا.
*****
گفته اند که یوسف را دوچیزبود برکمال : یکی حسن خلقت ،دیگرعلم وفطنت.حسن خلقت جمال صورت است وعلم وفطنت کمال معنی. پس رب العزّه تقدیرچنان کردکه جمال وی سبب بلاگشت وعلم وی سبب نجات،تاعالمیان بدانند که علم نیکو به از صورت نیکو.
*****
گویند که: مردی برزنی عارفه رسید،وجمال آن زن،دردل مرداثرکرد. گفت : کلّی بکلّک مشغول(سراپای وجودم به تومشغول است)ای زن من خویشتن رااز دست بدادم درهوای تو.زن گفت :چرانه درخواهرم نگری که از من باجمال تراست ونیکوتر؟گفت :«کجاست آن خواهرتوتاببینم؟»زن گفت :«بروای بطّال،که عاشقی نه کار توست،اگردعوی دوستی مات درست بودی،توراپروای دیگری نبودی.»
*****
دوستی سه منزل است:هوی صفت تن،محبت  صفت دل ،عشق صفت جان.هوی به نفس قائم،محبت به دل قائم،عشق به جان قائم.
*****
مردی را زنی بودودرکارعشق وی نیک رفته بود،وآن زن را سپیدیی در چشم بود ومردازفرط محبت ازآن عیب بی خبربود.تاروزی که عشق وی روی درنقصان نهاد،گفت کاین سپیدی درچشم تو کی پدیدآمد؟زن گفت :آنگه که کمال عشق تورانقصان پدیدآمد . مصطفی فرمود:حبّ الشّی یعمی ویصم.دوستی مرمرد را ازدیدن عیب محبوب نابینا کند وازملامت شنیدن کرگرداند،تا نه عیب دوست بیندنه ملامت دردوستی وی شنود.
*****
شوریده ای به درکلبه ی خمّارشد.درمی داشت به وی داد،گفت :«به این یک درم مرا شراب ده،خمّارگفت :«مرا شراب نماند.»آن شوریده گفت :«من خود مردی شوریده ام،طاقت حقیقت شراب ندارم،قطره ای بنمای تا ازآن بویی به من رسد،بینی که ازآن چند مستی کنم،وچه شورانگیزم! »
*****
شیخ الاسلام انصاری- قدس الّله روحه- گفت :«من چه دانستم که مادر شادی رنج است،ودرزیر یک ناکامی هزارگنج است؟من چه دانستم که آن مهربان چنان بردبار است که لطف ومهربانی اوگنهکاررا بی شماراست؟ من چه دانستم که آن ذوالجلال چنان بنده نواز است،ودوستان رابراوچندین نازاست؟من چه دانستم که آنچه من می جویم میان روح است،وعزّوصال تو مرافتوح(گشایش روحی)است؟
*****
بشرحافی گفت: دربازاربغدادمی گشتم.یکی راهزارتازیانه بزدند که آه نکرد،آنگه اورا به  حبس بردند.از پی وی برفتم،پرسیدم  که: این زخم بهرچه بود؟گفت :ازآنکه شیفته ی عشقم.گفتم : چرا زاری نکردی تا تخفیف کردندی؟گفت : ازآنکه معشوقم به نظاره بود،به مشاهده ی معشوق چنان مستغرق بودم که پروای زاریدن نداشتم.گفتم : ولو نظرت الی المعشوق الاکبر،وگردیدارت بردیدار دوست مهین آمدی خودچون بودی ؟ قال : فزعق زعقة ومات،نعره ای بزدوجان نثاراین سخن کرد.
*****
وسیرت وطریقت جوانمردان آن است که مصطفی(ص)باعلی گفت :یاعلی!جوانمرد راستگوی بود،وفاداروامانت گزار و رحیم دل،درویش دارو پرعطاومهمان نوازونیکوکاروشرمگین.
وگفته اند سرورهمه ی جوانمردان یوسف صدّیق بودعلیه السلام،که ازبرادران به وی رسید آنچه رسیدازانواع بلیّات .آنگه چون برایشان دست یافت گفت :«لاتثریب علیکم الیوم»(برشماسرزنشی نیست امروز)
*****
به داوود پیامبروحی آمد که :یا داوود!خانه ای که میدان مواصلت ما را شاید پاک کن،وازغیرما با ما پرداز.داوود گفت :خداوندا!وآن کدام خانه است که جلال وعظمت توراشاید؟گفت : دل بنده ی مؤمن.یا داوود!اناعندالقلوب المحمومه.(من نزدسوخته دلانم)هرکجاخرمن سوخته ای را بيني درراه جست وجوی ما،که باسوزعشق مارا مي جويد آنجاش نشان ده که خرگاه قدس ما جز به فناء دل سوختگان نزنند . دل بنده ی  مؤمن خزینه ی بازار ماست،منزلگاه اسرار ماست، معدن دیدار ماست . هر چیز که بسوزد بی قیمت گردد و دل که بسوزد قیمت گیرد .

*****

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت   توسط شهرزاد  | 

بعضی حکایت ها تورابه ضیافت دیگری دعوت می کنند.حکایت هایی که بارها وبارهاشنیده یاخوانده ای،امابازهم برایت آن قدرشیرین وجذاب هستندکه فکرکنی حتمابه یک باردیگرشنیدن یاخواندن می ارزند.حکابت شیخ صنعان ازاین دست است.این حکایت که از قصه های فرعی منطق الطیرعطاراست،لطف وسوزی خاص دارد.شیخ صنعان درتوجاری می شودوتورابا((خود))می بردتا((به خود))بازآیی وشگفتاهرمرتبه تورابه تماشای افقی تازه تر فرا می خواند.
*****
شیخ صنعان پیری است از پیران صوفیه که مریدان بسیاردارد.اوعاشق دختری ترسا می شودوبرای جلب رضایت معشوق دست از مسلمانی می شوید،شراب می نوشد،زنار می بنددوخوکبانی می کند.مریدان تلاش می کنند باپندواندرزشیخ رابه راه آورند،اماتلاششان به نتیجه ای نمی رسد؛بنابراین به دیار خودبازمی گردندوگزارش سفررابه مریدی که هنگام سفربه روم غایب بود،می دهند.وی آنهاراسرزنش می کندکه چراشیخ خودرادرچنان حالتی رهاکرده اند.اوشب هنگام باتضرع وزاری ازخدا می خواهدتامرادش رانجات بخشد.سرانجام خواجه ی کائنات (ص)رادرخواب می بیندکه به اوبشارت رهایی شیخ را می دهد.باردیگرمریدان به روم می روند.آنهامی بینند که عنایت ایزدی به یاری شیخ شتافته واورارهانیده است،امادخترترساپس از بازگشت شیخ دچارتحول درونی می شودودیوانه وارسردرپی شیخ می نهدوبه دست اواسلام می آوردجان خویش را برسرایمان خود می نهد.
جمله چون بادی زعالم می رویم                  رفت اووماهمه هم می رویم                         
زین چنین افتدبسی درراه عشق                  این کسی داندکه هست آگاه عشق

*****                                  

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت   توسط شهرزاد  | 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبارکه در من جاری بود
به ابرهاکه فکرهای طویلم بودند
به رشددردناک سپیدارهای باغ که بامن
ازفصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطرمزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که شکل پیری من بود
وبه زمین٬که شهوت  تکرارمن٬درون
ملتهبش را
ازتخمه های سبز می انباشتـ سلامی دوباره
خواهم داد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت   توسط شهرزاد  | 

سلام!
من این تک واژه را
مانندنشان دادن گذرنامه ای معتبر
روایت داستان زندگی ام
ویاپرکردن یک پرسش نامه
برزبان می آورم۰
دلم می خواهد
خیلی هم می خواهد
که این واژه به راستی گذرنامه ای باشد
برای همگان
ودرسراسرجهان.
دلم می خواهداین واژه کلام رمزی باشد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت   توسط شهرزاد  |