تبليغاتX
بانوی کویر

بانوی کویر

پژوهش ،هنر و ادب


از بهار یک ماه دیگر مانده است ؛ هرچند بهار کویر زود گذر است و هنوز سرمست از عطر شکو فه های سنجد وبید مشک نشد ه ای که بد قلقی هوا و بد خلقی باد و طوفان که انگار حریف می طلبد و گرد وخاک به پا می کند ؛ خماری لذت بخش اولین فصل از سال را از سرت می پراند وتا چشم به هم بزنی پرت می شوی به تابستان .
اگر فرصتی باشد ورغبتی ، درک بهار را از دست نمی دهم ؛ چرا که تمام حواس آدم را به ضیافت زیبایی هایش و سفره ی گسترده ی نعمت هایش فرا می خواند . این جا که دستمان به دریا نمی رسد ، پس دل به کوه می زنیم : هوای بکر ، شکوه ، صلابت ، عظمت و سکوت!
من از میان تمام طناز ی ها و عشو ه های دیوانه کننده ی بهار،  عاشق سبزه های نورسیده  ، گل ها ی بی اسم ورسم  و جوانه های درختان برید ه ای هستم که با لجاجت و سماجت ، دل سخت خاک سترون ، سنگ های کوچک وبزرگ ، تن ستبر یک دیوار یا  ضخامت  آسفالت را شکافته اند و سر بر آورد ه اند...
نکند بهار برود ومن جا بمانم ! من ... تو...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت   توسط شهرزاد  | 


آینه قد کشیده مقابل زن
زنی غریب
بوده ونابوده
- زن -
فقط همین.
پیوند اشک با آینه
یک عمر غربت وتنهایی
وای ی!
این زن چه محشر است!
چقدر تماشایی!
فقط همین!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت   توسط شهرزاد  | 


نامجو "پدیده"ی موسیقی امروز ماست و آن قدر نو که عده ای اورا بر نمی تابند و عده ای عاشق سینه چاکش شده اند. افراط وتفریط ما در برابر نو آوری ها ...دید سیاه  و یا سفید...گریبانگیر اکثریت جامعه ی ماست و هنرمند ما از هر دو گروه ضربه می خورد. نامجو وهنرش راباید از چند منظر ، بدون غرض ورزی و یا حمایت های خام، مورد نقدی جامع قرار داد که تامل وتحمل کارشناسان واهل فن را می طلبد .
هنر « هنرها » در این است که با مخاطب عام وخاص ارتباط برقرار می کنند و هر کس به فراخور حال ، از آنها بهر ه می گیرد . اظهار نظرها و حرف ها وحدیث ها ی مخالفان و موافقان ، همه نشان از موفقیت نامجو در این زمینه دارد. اگرچه موسیقی او از هر نظر تلفیقی است ، اما این موضوع را که برخی مطرح می کنند که وی وامدار هنرمندان سرزمین های دیگر است ؛ نقصی برایش محسوب نمی شود ، چون به هر حال او در کشور ما پیش رو است.

به عنوان یک «مخاطب» ، نامجو را تحسین می کنم . او از حنجر ه اش نهایت استفاده را می برد. صدایش خاص است و علم این هنر را هم دارد و اگر راهش را پیدا کند ، به جایگاهی که شایستگی اش را دارد ؛ دست پیدا می کند و ماندگار می شود .

اشعاری که از شعرای کلاسیک ومعاصرانتخاب می کند ، یا حتی شعرهای محلی را گاهی کاملا نمایشی اجرا می نماید ؛ گونه ای که به جای شنیدن ، گویی صدایش را دیدم! در "زلف بر باد مده" با عربدهای عاشقانه ی جوانی روبه رو هستیم که از سر مستی " معشوقش " را مورد عتاب وخطاب قرار می دهد. در بیت " رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس" انگار پیری " سائل" حرف می زند و همین طور چند صدا و شخصیت دیگر...برایم جالب بود ولذت بخش ... شاید هم به آن دلیل باشد که این اشعار را همیشه با ریتمی خاص ویکنواخت  با صدای استادان موسیقی سنتی شنیده بودم.

دیگر این که واژه ها را به بازی می گیرد : گاه ابتدای واژه ها را تکرار می کند(هوهوهوشم)، گاه آخر واژه ها که حالتی پژواک گونه به خودش می گیرد و به دل می نشیند(اختیاریاریار) و  تکرار یک واژه ، تند و متوالی وگاه جنون آمیز(عددعددعددعددعد..)

ادبیات کلاسیک ما تندیس مرمرینی است که مدعیان آن چین در ابرو افکنده و داعیه ی نگهبانی آن را دارند. زمانی که استاد مهدی آذر یزدی کمر به نوشتن داستان هایی برای کودکان از متون ادبی بست، عد ه ای حتی تا به حال ، دایه ی دلسوز تر از مادر شدند که ای وای! به چه جراتی! آن هم آذر که تحصیلات آکادمیک ندارد....چه بخواهند وچه نخواهند  او پدر ادبیات کودکان ایران است و ما بچه های خوبی بودیم که با قصه های خوب او بزرگ شدیم!

قصد مقایسه ندارم ، اصلا! یکی از ایرادهای برخی بر نامجو این است که ساحت مقدس حافظ و خزعبلات پست مدرن؟!! آن وقت است که شمشیر از رو می بندند. نامجو در این زمینه طبق خصلت پست مدرن با زیرکی، اما بدون شیفتگی به گذشته می نگرد و از آن بهره می گیرد تا شکلی تازه بیافریند.

دیگر طنز کلامش است که نه تلخ است ونه سیاه، بلکه بیشتر شبیه یک شوخی لطیف ،سنجیده و دردآور است:" ای درد توام درمان.... وی خاطر ه ات پونز، نوک تیز ته کفشم ، این صندل رسوایی " این آمیختگی و شوخی ، مرا به یاد طعنه وطنز های حافظ می اندازد. می شود گفت نامجو شاگرد مکتب حافظ است که " رندانه" به آدم ها ی امروزی وروابط  ومناسبات اجتماعی شان می خندد و می تازد و خود جان سالم به در می برد و صدایش نه چندان زیرزمینی ! می شود به مفهوم واقعی . فوران آنی طنز و کلام غیر متعارف او با اشعار کلاسیک به گو نه ای در هم می آمیزد که گویا حماسه ی انسان  امروزعصا قورت داده را به تمسخر می گیرد.« هنرمند پسامدرنیست از پوچی و بی معنایی هستی معاصر با رخوت خاص  و بی اعتنایی آمیخته به مزاح استقبال می کند.»  ظرافت کارنامجو در این است که دچار اغراق طنزآمیز نشده  و همین اثرش را تا ثیر گذارتر وجذاب تر کرده است. ویژگی بارز آثار او همین تکه گذار ی ها(کولاژ) در آهنگ ، صدا و محتوای اشعار است.
 جدا از تمام اظهار نظر های ذوقی و علمی ، او از نسلی است که کودکی شان همزمان با انقلاب شد و نوجوانی شان همراه با جنگ و بازی کودکانه اشان تفنگ وتفنگ بازی! و شعرهایشان ، سرود های حماسی . نسلی که زود بزرگ شدند و دوره هایی از عمرشان قیچی شد. آنها زود با واژه های خشنی چون : ترور، اعدام و....آشنا شدند و آژیر حمله های هوایی و رنگ های قرمز و زرد و سفید، حتی اگر در متن نبودند ، خوابشان را آشفت. نسل فهیم وبا شعوری که فکر می کنم در آن تقسیم بندی نسل اول  ، نسل دوم ونسل سوم نمی گنجد. اوهم از نسل سوخته است...نسل مسکٌن ها و دیاز پام ها و ها وها هااااااا!!"ببین چگونه جان مشوش است عددبده...ببین شهید شد برادرت عدد بده".

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم.........................وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم


و نیز بنگرید به :
سایت محسن نامجو
ویکی پدیا
ترانه با طعم طنز
روان‌کاوی خلاقیت محسن نامجو
درباره گیس
نامجو ازنگاه منتقدان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت   توسط شهرزاد  | 


فریدریش نیچه در " حکمت شادان " چنین نوشته است که : « در طی قرون واعصار گذشته علم را به پیش برده ایم، به این دلیل که آن را ابزاری برای درک بهتر خوبی و حکمت خداوند دانسته ایم – این منطق انگیزه ی اصلی بزرگان انگلیسی مانند نیوتون بود – یا به  این دلیل که به فایده ی مطلق شناخت و به خصوص  به اتحاد نزدیک میان اخلاق ، علم و نیکبختی اعتقاد داشته ایم – این منطق ، انگیزه ی اصلی بزرگان فرانسوی مانند ولتر بود – و یا چون فکر می کردیم در علم صاحب و دوستدار چیزی  بی غرض و بی ضرر می شویم که خود ، بسنده است و در آن جایی  برای غرایض * ناپسند انسان نیست  – این منطق انگیزه ی اصلی اسپینوزا بود که در شادی شناخت ، خود را خدایی احساس می کرد – بدین ترتیب سه منطق و برهان آورده ایم و سه اشتباه مرتکب شده ایم . »

نمی دانی امروزه مرحوم مغفور فریدریش چقدر طرفدار دارد و اکثرا کتاب هایش را، سه وعده یا بیشتر، با حرص و ولع می خورند. حالا باش تا صبح دولتش بدمد و یک روز هم نظرات مخالفان او باب شود و خوراک روشنفکرانی که بی چون وچرا وچشم وگوش بسته ، از فکر روشن دیگران استفاد ه می کنند و  خود را تافته ی جدا بافته از تمام خلایق  می دانند و پز می دهند که ما این مضحکه ی آفرینش را درک کردیم وفقط  تعداد انگشت شماری پیدا می شوند که از سر صداقت داد بزنند
تو هستی پیچ اضافه آوردم..../ نمی دونم اون پیچ ، مال بود ِ یا نبود /گمونم باز فلسفه م عود کرده! *»۰
0
0
0
000000000000000بنازم به مولوی خودمان .***




* غرایز؟! من بی تقصیرم ، در اصل متن چنین آمده است!


** حسین پناهی(من ونازی ، شعر: شب ونازی ، من وتب، صص۲۹- ۳۰)

*** نیست وش باشد خیال اندر روان................تو جهانی بر خیالی بین روان 
بر خیالی صلحشان و جنگشان..................وز خیالی فخرشان و ننگشان

گویا قوٌه ی  خیال در روح آدمی وجود  ندارد٬زیرا ظاهراً دیده  نمی شود ٬امٌا تمام جهان با همه ی پهناوری  اش بر  محور خیال می گردد. صلح و جنگ مردمان و فخر و ننگشان از  خیال نشأت می گیرد .

 خودم :
!این روزها فکر می کنم نکند در توهٌم « بودن » ٬تمام « هستی » مان را ببازیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت   توسط شهرزاد  | 


سلام فرانسوا
*


"  کاندید " را خواندم ، در چند فصل اول آن ، چند بار غش کردم  و در تمام فصول  حسی شبیه « گریه ، خنده » یا « خنده ، گریه » داشتم . دریغ که به فصل سی ام نرسید ه ایم  و هنوز در همان فصل اول گرفتاریم ! ، یعنی مشکل کاندید ها و کانگاندها ؛ هر چند آنها به مدد پیشرفت علم وارتباطات و در راستای استفاده ی بهینه از علم و با هدف گسترش روابط انسانی ، از شب تا صبح با همه ی عشق هایشان چت می کنند و از صبح تا شب با همراهشان برای تمام همراهانشان ، اس ام اس می فرستند و به وسیله ی اختراع بل ، در هر 24ساعت ، 24 بار به همدیگران زنگ می زنند و 12 بار قرار ملاقات می گذارند وحدودا 12ساعت هم جلوی آینه می ایستند و به وضعشان ، سر وسامانی می دهند تا بتوانند با اعتماد به نفس کامل ، لاو بترکانند و در دائرة المعارفشان اصلا بی هویتی و خودشیفتگی معنا ندارد و تنها معضل همان نقطه ی کور آفرینش ، یعنی دَماغ ها هستند که با آن دو تونل – بدون دستگاه تهویه ی مطبوع – هیچ ربطی به دِماغ ** ها ، ندارند و نیز اندام ها که فقط برای عرض اندام خلق شده اند و منجر به علم اندام اندیشی که اپیدمی جسم لطیف و کثیف ** * شده است . کو تا برسیم به پایان فصل سی ام وباور کنیم که« کار ما ، ما را از سه شیطان بزرگ یا به عبارت دیگر از سه شر بزرگ ، یعنی کاهلی ، بدذاتی و فقر حراست می کند. »  ؟  به قول استاد پانگلوس : « وقتی حضرت آدم را در باغ عدن رها کردند ، بدین منظور بود که او آن باغ را آباد کند و نگه دارد و آباد کردن یعنی  کار کردن ، این خود بدین معنی است که بشر خلق نشده است تا بیکار و بیهوده باشد .» و « با همه ی  اینها باید مزرعه خود را بارور کنیم . »
ونیزآموزه های حکمت آمیز استاد پانگلوس ، که از زمان تألیف کتابت ، چندین هزار مجلّد در شرح وتأویل آن نوشتند و چون حیف بود این زحمات بشریت به هدر رود ، چند هزار گاه دانش تأسیس شد تا امثال کاندید و کانگاندها بیکار نمانند و تمام عمر وفکر وذهنشان مشغول آنجا بشود و گاه به گاه  دانشی بیاموزند . من فکر می کنم در این قیل و قال ، اصل لوح حکمت استاد پانگلوس لوث شد که : « ثابت شده است که اشیاء نمی توانند غیراز آن چه که هستند باشند ، زیرا هر شیئی برای هدفی ساخته شده است و هر شیئی الزاماً برای بهترین هدف ساخته شده است . توجه کنید که بینی یرای نگهداری عینک است ، ازیرا ما عینک داریم . پاها برای این درست شده اند که شلوار بر آنها پوشیده شود ، بدین جهت ما شلوار می پوشیم . سنگ ها برای این خلق شده اند که تراشیده شوند و در ساخت قلعه ها به کار روند ؛ بدین سبب حضرت خان دارای زیباترین قلعه هاست....» ، البته تنها سود  این همه تعلیمات کاربردی آن بود که نسل خنگ ها ****منقرض شد .
 حالا بگذریم که فریدریش  در حکمت شادانش « سه دلیل ،  سه اشتباه » تو را در کنار نیو تون و اسپینوزا  قرار داده است که بماند برای پست بعدی.




 

*ولتر .  پس از آن که مفتخر به داشتن شناسنامه گردیدیم و صاحب  نام خانوادگی ( فاتح شدم / خود را به ثبت رساندم / خودرا به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم / و هستیم به یک شماره مشخص شد/ پس زنده باد ششصد و هفتاد و هشت / صادره از بخش پنج تهران / دیگر خیالم از هر سو راحت است /..........فروغ فرخزاد ) رسم شد که خانم ها و آقایان از همان ثانیه های آغاز آشنایی یکدیگر را به اسم کوچک خطاب کنند تا نشان کلاس بالا باشد و فرهنگ و...؛ البته ایرادی هم ندارد و اصلا به کجای این دنیا که هیچ چیزش به چیزش بند نیست بر می خورد؟!
** دِماغ : مغز
***ستبر، ثقیل
****خنگ : اسب سفید ، مراجعه شود به اشعار کلاسیک


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت   توسط شهرزاد  | 


در تذکرة الاولیای عطار ، در توصیف پایان کار "حلاج"  و اجرای حکم او آمده است :

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که : « عشق چیست ؟» گفت :« امروز بینی و فردا و پس فردا. » آن روز بکشتند  و دیگر روز بسوختند  و سیوم روزش به باد بر دادند ؛ یعنی عشق این است .

*****

 پس هر کسی سنگی می انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین بن منصورآهی کرد. گفتند : « از این همه سنگ چرا آه نکردی؟ از گلی آه کردن چه سرّ است ؟» گفت : « از آن که آنها نمی دانند معذورند؛ از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت .»
پس دستش جدا کردند، خند ه ای بزد . گفتند: «خنده چیست ؟ »گفت : « دست آدمی بسته جدا کردن آسان است . مرد آن است که دست صفات - که کلاه همت از تارک عرش در می کشد – قطع کند. » پس پایها ببریدند . تبسمی کرد و گفت : « بدین پای سفر خاک می کردم . قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم کند ؛ اگر توانید آن قدم را ببرید.» پس دو دست بریده ی خون آلود بر روی در مالید و روی ساعد را خون آلود کرد. گفتند : « چرا کردی ؟ »گفت :«خون بسیار از من رفت ، دانم که روی زرد شده باشد ؛ شما پندارید که زردی روی من از ترس است . خون در روی می مالم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان ، خون ایشان است .» گفتند : « اگر روی به خون سرخ کردی ، ساعد را باری چرا آلودی ؟» گفت : « وضو می سازم .» گفتند : « چه وضو ؟» گفت : « رکعتان فی العشق ، لا یصح وضوء هما الا بالدم .» در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید ؛ الا به خون . پس چشمهایش بر کندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی می گریستند  و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند ، گفت : «  چندانی صبر کنید تا سخنی بگویم .» روی سوی آسمان کرد و گفت : « الهی بر این رنج که از بهر تو می دارند ، محرومشان مگردان  و از این دولتشان بی نصیب مکن. »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت   توسط شهرزاد  | 

 

خواجه نعمت الله مالمیری* در سده ی دهم ق می زیست. نسب او به خواجه قوام الدین حسن ، وزیر شاه شجاع و ممدوح حافظ ، می رسید. وی به مدت چهل سال وزارت اصفهان را به عهده داشت. در زمان سلطنت شاه طهماسب « خاطر خطیرش انزجار یافته ، روی از شغل مزبور بر تافته ، عریضه ای در این خصوص به سلطان نگاشته ، داعیه ی استعفا نمود. » ، اما شاه طهماسب با آن موافقت نکرد. « سلطان به خط مبارک این بیت را که از واردات طبع اقدس بوده ، بر حاشیه ی آن رقم فرمودند:
نعیما نعمت الله مالمیری.........................................وزیر اصفهانی تا بمیری »

 *مالمیر از محلات قدیمی یزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت   توسط شهرزاد  | 


حسود از نعمت حق بخیلست و بنده بی گناه را دشمن می دارد.

مردکی خشک مغز را دیدم...............رفته بود در پوستین صاحب جاه

گفتم ای خواجه ، گر تو بدبختی.........مردم نیک بخت را چه گناه؟

 

 

الا تا نخواهی بلا بر حسود.............. که آن بخت برگشته خود در بلاست

چه حاجت که با او کنی دشمنی..........که او را چنین دشمنی در قفاست

((گلستان))

 

شیطان نخستین حسود بودکه چون بر آدم حسد ورزید و با نخوت ، فرمان حضرت حق را اطاعت نکرد ، نام"عزازیل" تا ابد ازاو برافتاد. حسادت است که "ابوالحکم " ها را به "ابو جهل" ها تبدیل می کند تا در برابر اولیای خدا همیشه خواروسرافکنده گردند. حسد بیماری قلب انسان های حقیر، عاجز و کوتاه فکر است که در آیات وروایات بی شمار مورد نکوهش قرار گرفته است ؛ از جمله در آیه ی 109 سوره بقره آمده است: بسیاری از اهل کتاب به سبب رشک و حسدی که بر ایمان شما برند، آرزو و میل دارند که شما را به کفر برگردانند، پس اگر از آنها به شما ستمی رسید ، عفو کنید تا هنگامی که فرمان خدا(به جنگ یا صلح) برسد.

عداوت،شرک ، خوف مزاحمت ، تکبر ، تعزز و حرص و طمع ریشه های درخت حسد هستند ومیوه های تلخ آن : ناکامی ، بیماری ، کوتاهی عمر و زوال ایمان. حسد با پلیدی ها استوار می شود و از تلخی ها آب می خورد وهیزمی برای نابودی ایمان می گردد. محقق اردبیلی در " شرح ارشاد" گوید: حسد به معنای آرزوی گرفته شدن نعمت است از مال و جاه و علم وفضل از دیگری ، خواه به او رسد یا نرسد و اما آرزوی رسیدن به آنچه دیگری دارد ، حسد مذموم نیست ، بلکه غبطه پسندیده است و ظاهرآن است که حسد به معنای اول حرام است به اجماع و به اخبار کثیره تا این که گوید ظاهر این اخبار آن است حسد گناه کبیره ، بلکه نزدیک به کفر است و اگر کسی کبیره بودنش را نپذیرد ، از جهت اصرار و مقاومت باید آن را کبیره و قادح درعدالت داند و ظاهر است که حسد مطلقا گناه است ، آشکار شود یا نشود(ر.ک : قلب سلیم شهید دستغیب ، 629-672)

علامه محمدتقی جعفری نیز در شرح مثنوی بر این عقیده است که حسادت و غبطه یک پدیده ی روانی است که از سه احساس مشترک ، چون : احساس مقوله برتری و یک یا چند مزیت که افراد در مقابل یکدیگر دارند و.... سرچشمه می گیرد ، ولی حسد این نکته را در بر دارد که حسود می خواهد مزیت مفروض ، ازصاحب مزیت سلب وبه او داده شود ، اما غبطه از نظر اخلاقی هیچ اشکالی ندارد ، بلکه می تواند در صورت رقابت منطقی یکی از وسایل پیشرفت پس ماندگان باشد.

در مثنوی مولانا در حکایت مشهور"بقال وطوطی" و در اندرز معروف " کار پاکان را قیاس از خود مگیر" آمده است :« این خورد زاید همه بخل وحسد........ وان خورد زاید همه نور احد» این جا علامه جعفری در شرح ابیات گوید: "لقمه ی حلال برای دل انسان ، علم و حکمت و عشق وظرافت ایجاد می کند وهنگامی که دیدی حسادت وجهل و غفلت تو روزافزون است ، بدان نتیجه ی همان لقمه های حرام است که خورده ای."

در حکایتی در مثنوی نقل شده است :" پادشاهی بنده ای را از کرم / برگزیده بود بر جمله حشم/ جامگی او وظیفه چل امیر / ده یکی قدرش ندیدی صد وزیر"
ولی حشم بر آن غلام خاص حسد می ورزیدند: "حسن یوسف عالمی را فایده  ، گر چه بر اخوان عبث بد زایده / لحن داوودی چنان محبوب بود ، لیک بر محروم بانگ چوب بود/ آب نیل از آب حیوان بد فزون ، لیک بر محروم ومنکر بود خون / هست بر مومن شهیدی زندگی ، برمنافع مردن است و ژندگی/............./خلق را طاق وطرم عاریتست ، امر را طاق وطرم ماهیتست / از پی طاق وطرم خواری کشند ، بر امید عز در خواری خوشند / بر امید عز ده روزه خدوک ،  گردن خود کرده از غم چو دوک /چون نمی آیند اینجا کی منم ، کاندرین عز آفتاب روشنم "
وپادشاه بصیرروشن ضمیر که بر حسادت حشم آگاه بود ، در دل بر مکرآنان می خندید: "باغبان ملک با اقبال و بخت ، چون درختی را نداند از درخت؟/ آن درختی را که تلخ ورد بود، وان درختی که یکش هفتصد بود/ کی برابر داند اندر تربیت ، چون ببیندشان به چشم عاقبت/ کان درختان را نهایت چیست بر، گر چه یکسانند این دم در نظر/ شیخ کو ینظر به نورالله شد ، از نهایت وز نخست آگاه شد/ چشم آخوربین بست از بهر حق ، چشم آخربین گشاد اندر سبق/ آن حسودان بد درختان بوده اند ، تلخ گوهر شوربختان بوده اند/ از حسد جوشان وکف می ریختند ،در نهانی مکر می انگیختند/ تا غلام خاص را گردن زنند، بیخ اورا اززمانه برکنند/........../مکر می سازند قومی حیله مند ، تا که شه را درفقاعی در کنند/ پادشاهی بس عظیم وبیکران ، در فقاعی کی بگنجد ای خران؟ "

 

بر خلاف حکایت مذکور بسا کسانی که فریب حاسدان را می خورند وبی گناهی را به دار لعنت ومجازات می کشند وروزی فرا می رسد که پشیمانی هیچ سودی نخواهد داشت.

******

نکته ی دیگر این که بنا به عادتی ناپسند ، طبق آموخته هایمان و گاه به مدد روان شناسی و ..خلاصه با هزارو یک توجیه ، برخی رذایل اخلاقی را خاص زنان می دانیم ، مانند « حسادت » های زنانه! این نگرش تا وقتی که ما به زنان از دید جنسیت  ونه از منظر « انسان » بودن می نگریم ؛ پایدار است و این قصه تمامی ندارد.هنگامی که روزنامه ها را ورق می زنیم ، گاه مردانی را می بینیم که برای هوس وبه ظاهر به نام عشق ، بر سر تصاحب زنی به جان هم افتاده اند واز آنها با عنوان « رقیب عشقی» یاد شده است !! این که عشق چیست ، در این مقال نمی گنجد، اما « رقابت» واژه ای مثبت است که در این گونه موارد جای « حسادت» را گرفته است و بدین سان در ذهن مخاطبی که از قبل ساده اندیش فرض شده ، تنها یک علامت سوال به جای می ماند.



متاسفانه گاه می بینیم که خود زنان نیز در جهت منفی نگری به « جنس دوم » ، در مورد حسادت زنان قلم فرسایی می کنند؛ به عنوان مثال خانمی که نویسنده وکتابدار معرفی شده است ، در شماره ی14 نشریه بهداشت وروان ، مقاله ای با عنوان " حسادت زنان پدیده ی همیشگی" نگاشته است . بیشتر این نوشته فقط در مورد حسادت است که با عنوان مقاله اصلا همخوانی ندارد. تنها در بخشی از مقاله که به ظاهر مرتبط به عنوان می شود ، آمده است: "علم روان شناسی ثابت کرده است که حس حسادت در همه ی افراد ، به صورت کم و زیاد ، می تواند بروز یابد، اما این حس در زنان قوی تر از مردان است وعلت این امر را اعتماد به نفس کمتر زنان در تحلیل مسائل عنوان می کنند." جمله ی " این حس...." برای جلب توجه مخاطب با فونتی متفاوت ودرشت تر تایپ شده است! سپس این بانو این پرسش را مطرح می کند :"زنان بیشتر از مردان حسودند وبه چه دلیل؟ "  پاسخ ایشان به خود ، در واقع مطلب قلبی را کاملا نقض می کند و خواندنی است :" تصمیم داشتم موضوع اصلی مقاله بر حسادت های زنان و راهکارهای مبارزه با آن باشد ، با توجه به این که در طول تاریخ ودر ادبیات و فرهنگ شرقی همواره این جنس دوم بوده است که حسادت ورزیده ، انتقام گرفته ، با مکر وحیله هزاران محوریت عاشقانه آفریده ، ولی با همه ی این شواهد {کدام شواهد؟این کلی گویی ها ، بدون استناد به مثال و مصداق؟!!}، منابعی که حسادت زنان – نه همه ی آدمیان {!!!!} – مد نظر گرفته شده باشد مشاهده نکردم ؛ مگر در کتاب های روان شناسی و مجموعه مقالاتی که در آن از حسادت به عنوان یک بیماری روانی ، یک احساس تخریب گر برای روان واز دوران کودکی تا کهنسالی ، چه زن و چه مرد، یکسان دیده شده ودر برخی منابع ذکر این نکته بیشتر نمایان می شود که : احساس حسادت در زنان قوی تر از مردان است. حال به چه علت ؟ این همان نکته ی حساسی است که جامعه ی زنان خود بهتر می دانند که چرا باید گفته شود؟ البته یکی از علل این امر را می توان به حساس  بودن زنان و تفاوت های موجود بین زنان ومردان در جامعه ، اشاره کرد که باعث کاهش اعتماد به نفس آنان شده است ."

به راستی که باید به این همه براهین متقن ودلایل علمی ،آفرین گفت!

رکسانا خوشابی ، مشاورروان شناسی ، در شماره ی ششم ماهنامه ی دنیای سلامت می گوید :" حسادت هیجانی دردآور است که اکثر ما آن را تجربه کرده ایم و ارتباط با جنسیت خاصی ندارد، اما این هیجان دردناک عکس العمل های متفاوتی را در افراد ایجاد می کند و این واکنش ، اغلب به نوع  و میزان نزدیکی ارتباط بستگی دارد. در اغلب موارد ، حسادت با نوعی ترس همراه است ، ترس از دست دادن چیزهای با ارزش ."

 

پایان کلام این که شاید بروز آنی احساسات وهیجان ها در زنان که ناشی از تفاوت عالم آنان با مردان است ، ظهور چنین حسی را در آنان ملموس تر ساخته است ، اما این مطلب بدان معنا نیست که حسادت خاص زنان ودر وجود آنان قوی تر باشد. انسان ها می توانند به فضایل اخلاقی دست یابند یا در چاه رذایل سقوط کنند ، تا هر کس چه راهی برگزیند و غایت نگاهش به زمین باشد یا آسمان؟


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت   توسط شهرزاد  | 


 

دلت را به خون کشیدند

نقاشان تردست نیرنگ باز
.
.
.

دلم

.
.

.
دلت
.
.
.

بأیّ ذنبٍ قتِلت ؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت   توسط شهرزاد  | 


آن چیزی که ادراک می کنیم در تلویزیون ، در ویدئو، در پهنه ی تکنولوژی اطلاعات، از طریق واکمن و نوار کاست هایی که در ماشین هایمان به آن گوش می دهیم ، در آگهی ها و در افزایش عظیم مجلات مردمی که می خوانیم ؛ عبار ت است از بازنمایی ها و عمدتا ایماژ ها. امروزه  ادراک ما  همان قدر که متوجه "واقعیت " است ، متوجه  باز نمایی ها نیز هست. این بازنمایی ها به بخش بزرگی از واقعیت مدرک ما تبدیل شده اند و یا ادراک ما از واقعیت ، بیش از پیش از طریق بازنمایی ها صورت می گیرد.(جامعه شناسی پست مدرنیسم ، اسکات لش ).

گاه نا خواسته به سبب عدم توکل به حق ، ترس و ساده لوحی فریب واقعیت نمایی ها را می خوریم و در پی اندیشه ی کسی یا چیزی می رویم که واقعی نیست و فقط واقعیت نماست.

داستان" سارازین" بالزاک سرشار از مفاهیم ناب است. سارازین پیکرتراش عقاید حاکم در جامعه اش  را که ازراه رمزگان فرهنگی تثبیت شده اند با واقعیت ؛ به گونه ای نادرست یکی می پندارد و این تراژدی اوست.او دلباخته ی زامبی نلا می شود ؛ چرا که او را زنی می پندارد دارنده ی تمام صفات زنی آرمانی، اما سارازین ندانسته است که در ایتالیای دورانش ، در نمایش ها نقش زنان را مردانی جوان ، مشهور به " کاستراتو" اجرا می کنند ؛ بدین سان سارازین نمی فهمد که زن هنر پیشه ای که به او دلباخته است ، زن نیست ، بلکه مردی جوان است . او می کوشد تا پیکره ای از" زن زیبا" بسازد ، اما به دست نوکران کاردینال چیکونا کشته می شود ، زیرا کاردینال دلباخته ی " مردجوان" است. سارازین به سبب نادانی و بی اطلاعی از شیوه ی دیگران در نشانه گذاری ، رمز گذاری و موقعیت جنسی زنان و"کاستراتو" ها در جامعه اش کشته می شود.

بارت در مورد این داستان می نویسد :" سازارین به دلیل جای خالی در سخن دیگران کشته می شود." سارازین مجسمه ای" از زن جوان" ساخته بود. او به خیال خود از" واقعیت " تقلید ی می کند، اما واقعیت چنانکه خود رابه او می نماید ، راست نیست. آنچه وی دیده است ؛ واقعیت ندارد. پس از کشتن سارازین ، کاردینال مجسمه را از کارگاه او می رباید. سال ها بعد مجسمه اساس کاریک نقاش می شود و او "کاستراتو"را تصویر می کند؛ چنانکه درزمینه ی فرهنگی جامعه معنا دارد، معنای نشانه ای ، نه مفهوم واقعی که تقلید از طبیعت – یا در واقع تقلید از آنچه طبیعت به ظاهر می نماید – محسوب می شود. موضوع پرده مردی جوان وزن نماست. سارازین راز جنسیت زامبی نلا را از راه نسخه برداری  و تقلید از آنچه "واقعیت نما"ست در نمی یابد ، زیرا واقعیت این است که زامبی نلا اصلا زیبایی زنانه ندارد.

ژاک لاکان معتقد بود که کودک در شش ماهگی از راه دیدن تصویر خویش در آینه ، وارد جهان نمادها می شود. پله ای که لاکان آن را " مرحله آینده " خوانده است : دیدن خویشتن ،  بدن خویش که در یک آن هم تصویری است از دیگری و هم از خویشتن.

از کودکی می گذریم وبزرگ می شویم و بزرگ تر ، خوشبخت انسانی است که جور دیگر دیدن را تمرین کند وبه چنان بصیرتی دست یابد که بتواند معانی باطنی و نهفته درداستان زندگی را درک کند. حقیقت این است که درک ودریافت باطن نمادها و واقعیت نمایی ها انسان ساز است. کنش ما در برابر بازنمایی های طبیعت و دیگران ، گاه با تقلیدی ناساز همراه می شود و عمر گرانمایه را از ما می گیردو روزی فرا می رسد که تاسف خوردن سودی ندارد.

برای نخستین بار ، شاید با زایش هیجانی ساختگی ، ناشی از آمیزش ترس و تاریکی بود که دانستم کنش انسان ناآگاه در مقابل واقعیت نمایی و یا حقیقتی مصنوعی – هرچندکه ناچیزباشد – چقدر مضحکه آمیز است. در نوجوانی" ترس" از تاریکی وتنهایی مرا به وحشت می انداخت .شبی ناگهان برق منزل قطع شد . خواستم وارد اتاقم بشوم. نور اندک ماه به داخل تابیده بود و من ناگاه مردی تنومند را دیدم که در گوشه ای ایستاده بود . فریاد کشیدم وبیرون دویدم. مادر سراسیمه آمد. بلند بلند ونفس زنان آنچه را دیده بودم ، گفتم . مادر آرام ، متین و با یقین گفت : " برو خدا خیرت بدهد ، با سروصدایت ما را هم ترساندی. هرچه در روشنایی می بینی ، در تاریکی هم همان است." مادرآن شب با حرفش ، بذر فهم قاعده ی « این همانی » را در ذهنم کاشت . سرانجام وقتی به مدداختراع  ادیسون روشن شد، با دیدن آن مرد تنومند ازته دل خندیدم! پدر کلاهش را روی جالباسی گذاشته بود.

امروز باوردارم که دیدگان ترسیده ، همه چیز را بزرگ می بینند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت   توسط شهرزاد  | 


شاعری شعرش را به زنی تقدیم کرد

یعنی بهانه ای برای زیستن

شانه ای برای گریستن

آیدا!

ازعهد ستیز هابیل وقابیل

بانویی محکوم به واژه های بی بهانه

دار معشوقگی
- این میراث گرانسنگ مادران سرزمینش -

رابر دوش گرفته

ونمی اندیشد به عروج

حتی تاآسمان اول

چراکه همیشه سوزن خیاطی اش را همراه دارد!

با تاجی از خار

در تمام مصایبش
- او مادراست -
- او همسر است -
- او عادت است –

معصو مانه هر روز مصلوب می شود
و دلش خوش است به شور وشعور ایرج میرزاها

عطر تنش

شراب نگاهش

جعد گیسویش

لعل لبش و...و...و....

 اصلا غلط می کند بانوی فرّخ زاد

که از« گناه » می گوید

تا برسد به فصل سرد

وتولدی دیگر!

مگر او چکاره است؟

که دلش برای باغچه می سوزد!

به او چه مربوط که حیات خانه ی ما تنهاست؟!

همان بهتر که چراغ  های رابطه  تاریک باشند

و پرنده فقط یک پرنده ی مردنی!
مهمانی مهتاب هم ارزانی تان
بانو تنها ستاره ای است
که از شب بیزار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/12ساعت   توسط شهرزاد  | 


به یک بازی وبلاگی دعوت شدم ، به این ترتیب که : «باید یک ضرب المثل انتخاب کنید و در موردش یک خاطره یا داستان بنویسید و  شش نفر  از دوستانتان را به این بازی دعوت کنید.»  امید وارم آن شش نفر خودشان اعلام آمادگی کنند ، پس منتظرم ، اما :


اوایل کارم درمؤسسه ی فرهنگی ، پژوهشی بود  که فعالیت های جنبی دیگری هم دارد. آقای رئیس به نظرم آدم خوبی می آید.همیشه تسبیح در دست دارد ، نمازش را اول وقت می خواند و....

یک روز مردی به ما مراجعه کرد که یک صندوق همراهش بود . مرد  می گوید : " صاحب خانه جوابم کرده و نیاز به پول دارم و به ناچار می خواهم چند نسخه خطی که یادگار مادر بزرگم است را بفروشم و کرایه خانه ی این ماه را جورکنم."

نسخه ها را به رئیس نشان می دهم . می گوید :" بگو کارشناسمان گفته اول و آخر نسخه ها افتاده ، صفحاتش را هم که موریانه زده است! در ضمن چند تاش هم چاپ سنگی است که ارزشی ندارد و...نهایت صدو پنجاه تا دویست هزار تومان قیمت بده." آنچه را رئیس گفته ،به آن بنده ی خدا می گویم و او هم به صدو پنجاه هزار تومان راضی می شود و پولش را « نقد» می  گیرد و می رود؛ مردی که یک پایش هم می لنگد.

رئیس صدایم می زند که به اتاقش بروم . نسخه ای در دستش است. می گوید :" آفرین...حالا اگر گفتی قیمت این چقدر است؟ " می گویم : " نمی دانم ، من که نسخه شناس نیستم."رئیس می خندد:" این حداقل یک میلیون تومان قیمت دارد . " نگاهم روی بقیه ی کتاب های صندوق خیره می ماند. وجدانم درد گرفته است .از مؤسسه بیرون می دوم... اورفته است.اولین بار است که این طعم را می چشم : طعم این که پلی شوی تا دیگران از تو عبور کنند.

باز همان " گاهی " می شوم که به قول دوستانم :" مثل کوه روی سرآدم خراب می شوی !" بی اجازه وارد اتاق رئیس می شوم .هنوز دارد نسخه ها را برانداز می کند. می گوید : " چی شد؟ برقت گرفت؟!" چشم هایم را به گل های قالی چفت کرده ام . می گویم : " از این به بعد فقط  همان کارهای پژوهشی را انجام می دهم ، اگر نمی خواهید،بگویید همین الآن می روم ." آرام می خندد: " وقتی با من حرف می زنی ، نگاهت به من باشد . " می گویم : " نگفتید بمانم یا ...؟" باز حرفش را تکرار می کند. چشمانم با تأ نّی دل از گل های قالی می کنند و زل می زنند به چشم های رئیس که هی رنگ  به رنگ  می شوند : قهوه ای روشن، زیتونی ، قهوه ای روشن، زیتونی!نگاهم در هاله ای از اشک محو می شود ،ا ما غرورم اشک را به بازی می گیرد ونمی گذارد بر گونه ام بلغزد. رئیس زیرک است. مطمئنم « خشم ونفرت» را از نگاهم می خواند.می گوید :"تو نور چشم مایی!! خب باشه هر جور راحتی .حالا به خانم منشی بگو بیاد اینها رو فهرست کنه و بفرسته برای گنجینه". نسخه ها فهرست می شوند و اهدا به گنجینه ای که از سوی رئیس وقف بر حضرت زهرا (س) شده است .
من هنوز هم به آن حوالی که می رسم ، دنبال مردی می گردم که یک پایش می لنگد.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت   توسط شهرزاد  | 


نمای اول


حتما شنیده اید که :"خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو" همرنگی چیست؟ در کتاب روان شناسی اجتماعی آمده است:همرنگی را می توان تغییری دررفتار یا عقاید شخصی در نتیجه ی اعمال فشار واقعی یا خیالی از طرف فردی دیگریا گروهی از مردم تعریف کرد. (الیوت ارونسون ، ص21) ما بسیاری از مواقع از آن جهت با دیگران همرنگ می شویم که رفتار آنها تنها راهنمای ما برای عمل مناسب است.خلاصه آن که ما برای تعیین واقعیت امور به دیگران متکی هستیم.چنین همرنگی را در لطیفه ی زیر می توانیم ببینیم:

فردی سرش را بالا گرفته بود و به آسمان نگاه می کرد؛ به تدریج پشت سر او ، صفی تشکیل شد از آدم هایی که همه به آسمان نگاه می کردند . ناگهان نفر اول متوجه جمعیت پشت سرش شد، یکی از او پرسید : ببخشید آقا ، قرار است اتفاقی بیافتد؟ آن فرد متعجبانه گفت: چه اتفاقی؟!! از دماغم خون می آمد ، سرم را بالا گرفتم تا خونش بند بیاید!

 

******

 

نمای دوم

 

سخندانی گفته است:« همرنگ جماعت شدن از رسوایی است

 

******

نمای سوم

شهید حاج مهدی فرودی ، در یادداشت هایی قبل از آخرین عزیمتش می نویسد:«تحمل انسان در درون شهر بسیار مشکل است. از خانه که بیرون می روی ، آن یکی می گوید : « بچه هایم شب ها سرما می خورند ، جایی آشنا ندارید تا شیشه بگیرم؟»
آن دیگری می گوید:« در آستان قدس ، شناسی نیست تا فلان کار را - که بدون  آشنا نمی شود - درست کند؟»
عیال خودم به بیمارستان می رود تا نوبت بگیرد ، می گویند : « تا آشنا نباشد...».
بیچاره همسایه ها خیال می کنند من هم کاره ای هستم و می پندارند که اگر آشنایی هم داشته باشم ، به آنها سفارش می کنم. خدا لعنت کند آنهایی که این روش ها را بعد از انقلاب هم ادامه دادند و گویی دیگر فرهنگ مردم شده که باید "پارتی بازی" باشد و"رابطه" باشد! همه هم از وجود آن رنج می برند ، ولی در موقع گرفتاری از آن استفاده  می کنند. با این سیر خدا به خیر کند... و ما نباید داخل این تورها بیفتیم . خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو!

واین رسوایی را ما از دل وجان پذیراییم. »

 

******

اواخرسال1386 ش است ، از دوستی می پرسم : « به نظرت کدام یک از این سه نما بهتر است؟» بلافاصله می گوید :« خب، هر سه!!» فکر می کنم متوجه نشده است، تکرار می کنم :« منظورم این سه گزینه است: خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو یا همرنگ جماعت شد...ن....» نمی گذارد کلام منعقد شود!! می گوید:« فهمیدم عزیزم ، گفتم که هر سه ؛ البته هر کدام در جای خودش!!».دلم می گیرد ،آن قدر که به قول آن شاعر: ابرهای همه عالم شب وروز، دردلم می گریند.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت   توسط شهرزاد  |