در نوجوانی یک بار داستان " عقده ی ادیپ " اکانر را خوانده و خیلی لذت برده بود .
همخانه همیشه می گفت :« زن زیاد پیدا می شه ...این همه زن تو کوچه ، خیابون هستند ، اما مادر فقط یکیه . » او گفته بود : « تو چرک ناخن مادر من هم نمی شوی ! »
ستاره دیشب تنها توی اتاق خواب نشسته و چندین بار « عقده ی ادیپ » را خوانده بود. صبح با صدای فاخته ، چشم هایش را باز کرد . انبوهی از موهای خرمایی رنگ صفحات مجله را پو شانده بودند . سر برداشت . اشک هایش با واژه های داستان در هم آمیخته و تن کاغذ را چروک کرده بودند .
همخانه هنوز هم کنار مادرش خوابیده بود ، مثل یک بچه گربه... وموهای خرمایی سفید شد ند، مثل برف !