تبليغاتX
بانوی کویر - گلی از نسل آفتاب

بانوی کویر

پژوهش ،هنر و ادب


 تو کوچه باغ مهر ،  پرنده ای رو شاخه ، رو شاخه ی درختی ، درخت سبز عشقی ، نشست و آواز خووند . آواز اون پرنده ، به رنگ آبی بود . صداش ، صدای بارون ، صدای برگ وباد بود . به هم می خورد بالهاش ، تنش انگار می لرزید ، انگار که اون پرنده ، مرگ رو به چشم خود دید . قلبش که بی صدا شد ، ازاون قفس رها شد.

******

پرنده قصّه ای خووند ، قصّه ای که بی رنگ بود ، قصّه ی تکراری یک گل شاد و خندون . این جوری گفته بودن : " فقط صدا می مونه ، اگه بخوای بمونی ، باید آواز بخوونی ".
پرنده ی مهربون ، تو آسمون قلبش ، اشک وغم ونمی شناخت . تو دنیای کوچیکش ، صیّادا رو نمی شناخت ، اون قده پاک پاک بود ، اون قده باصفا بود که فکر می کرد تا خدا ، خدای آسمونا ، یک ستاره فاصله است ، ستاره رو ور می چینه ، تو دام اون می شینه .
یه عشقی داشت رنگ بهار ، گلی از نسل آفتاب ، یک شب سرد برفی آروم آروم ، پاورچین اون گل و با خودش برد ، پرنده ی شب زده غصّه خورد و گریه کرد ، امّا خدا نخندید ، اشکای مخلوقش رو انگار که اون نمی دید .
پرنده آواز می خووند ، توی صداش یه غم بود ، یه غم که نه ، یه دنیا ماتم ناتموم بود ، گذشت روزا وشبا ، ترانه هاش حزین شد ، رنگ صداش مشکی شد . مردم شهر شادی ، شهر خنده ، بی عاری ، شهر هوس های شوم ، شهر چشمای مسموم ، قلبای سنگ بی فروغ ، حنجره های دروغ ، بال و پرش رو بستن ، انداختنش تو قفس ، آب و دونه گذاشتن ، بعدش کنار نشستن؛ به در کوبید ، به میله ، به آهن تفتیده ، بال و پراش شکستن ، چشماش به خون نشستن .

******

غریبه بود کنارشون ، دل کنده از نگاهشون، دیگه توانی نداشت ، نای نوایی نداشت ، فقط  هوای پرواز ، تو باغ و دشت وصحرا ، هوا ی آواز داشت  . یک شب بی ستاره ،  پرنده ی تنها ، تو عالم رؤیا ، پرزد رسید به مرداب ، به یک گل نیلوفر ، ستاره یادش نبود ، خدا تو ذهنش نبود ، غمگین ودل شکسته نغمه ای رو ساز کرد ، هنوز نخوونده بود که قلبش بی صدا شد ، از اون قفس رها شد...
حالا سکوت صداشه ، صدای غصّه هاشه : " فقط صدا می موونه ، اگه بخوای بخوونی ، باید ساکت بمونی ."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت   توسط شهرزاد  |