<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانوی کویر</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/</link>
<description>پژوهش ،هنر و ادب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 23 Aug 2008 14:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نثرگفتاری</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 198px; HEIGHT: 268px&quot; height=300 alt=&quot;&quot; hspace=20 src=&quot;http://i36.tinypic.com/hwzwpc.jpg&quot; width=273 align=textTop vspace=20 border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 181px; HEIGHT: 263px&quot; height=298 alt=&quot;&quot; hspace=20 src=&quot;http://i37.tinypic.com/2885c0k.jpg&quot; width=215 align=textTop vspace=20 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;نثر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;به طور كلي كلام منظوم و كلام منثور كاربردهاي خاصّ خود دارند.«جان ميدلتون ماري» در اين مورد مي‌گويد:«هر كجا انديشه غالب است بيان بايد به نثر باشد ؛ هر كجا احساسات غالب است ، بيان ممكن است به نثر باشد يا به نظم، مگر هنگامي كه احساساتي كاملا شخصي به طور قاطعي چيره است ؛ در اين صورت بيان مي‌طلبد كه منظوم باشد.» طبق اين گفتة عالمانه در هر متني كه قلمروی آن دانش وانديشه است، بايد از كلام منثور سود جست و در هر متني كه قلمرو آن هنر و احساسات است ؛ مي‌توان هم از نظم استفاده كرد و هم از نثر‌، امّا در متني كه غلبه با احساساتي كاملا شخصي است‌، كلام منظوم بهترين رسانه است ؛ بنابراين زبان هنر داستان ، نثر است. براي روشن شدن موضوع باید نخست به دو نوع «نثر گفتاري» و «نثر نوشتاري» پرداخت .امّا نثر گفتاری : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt; نثر گفتاري&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;نثر گفتاري يا نثر محاوره ، نثري است كه از زبان مردم سر چشمه مي‌گيرد وتمام ويژگي‌هاي اين زبان را در خود دارد. جمله‌ها در اين نثر، ساده، كوتاه و گاه بريده بريده است. اين نثر از لحاظ آرايش لفظي خالي است وتعبيرهاي مجازي كه در آن به كار مي‌رود، در همان حدّي است كه مردم عادي هنگام گفتگو ، اغلب به صورت كنايه، ضرب المثل  و اصطلاحات عاميانه به كار مي‌برند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;جمال مير صادقي پس از بررسي زبان گفتاري ونثر مصنوع به اين نتيجه مي‌رسد كه دهخدا و جمال زاده پايه گذاران نثر ساده و بي تكلّف داستان‌هاي امروزي نيستند. آنها دنبال كنندگان شيوة نگارش نقّالان و قصّه گويان قديمي هستند كه رودخانه زلال نثر فارسي را كه از بستر خود به بيراهه افتاده بود، بار ديگر به بستر طبيعي خود بازگرداندند و صفا و غناي آن را دوباره آشكار كردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;به نظر او نمونه‌هاي خوب نثر گفتاري فارسي را در قصّه‌هاي عاميانة كوتاه وبلند و كهن ترين نمونة نثر گفتاري را در كتاب « سمك عيّار» كه قديم ترين قصّه بلند فارسي است، مي‌توان يافت. او معتقد است كه همين زبان گفتاري قصّه‌ها است كه پلي مي‌زند ميان نثر ساده  ومرسل دوران آغازين نثر گفتاري وسادة روزنامه ها‌، رمان‌ها وداستان‌هاي كوتاه پس از مشروطيت‌. همين نوع نثر است كه در قطعه‌هاي ريشخند آميز«چرندو پرند» دهخدا ودر داستان‌هاي كوتاه بلند جمال زاده، هدايت و نويسندگان بعد به طور كامل سيطرة خود را برقرار مي‌كند و نثر مصنوع و پر تكلّف متن‌هاي ادبي را كنار مي‌زند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;جمال زاده از نخستين نويسندگاني است كه لغات وضرب المثل‌هاي عوام را درداستان‌هاي خود به كار گرفته است. او در مقدّمة «يكي بود‌، يكي نبود» مي‌نويسد:« در مملكت ما هنوز هم ارباب قلم عموما در موقع نوشتن دور عوام را قلم گرفته و همچنان پيرامون انشاهاي غامض و عوام نفهم مي‌گردند. در صورتي كه در كلية مملكت‌هاي متمدن كه سر رشتة ترقي را به دست آورده اند‌، انشاي ساده وبي تكلف عوام فهم روي ساير انشاها را گرفته... ونويسندگان همواره كوشش مي‌كنند كه هرچه بيشتر همان زبان رايج و معمولي مردم كوچه وبازار را با تعبيرات و اصطلاحات متداوله به لباس ادبي در آورده و با نكات صنعتي آراسته به روي كاغذ آورد...».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;از نظر جمال زاده مهم ترين فايدة رمان، تاثير آن روي «زبان ولسان» يك ملّت است. داستان «فارسي شكر است» تكرار طنزآلود وداستاني همان فكري است كه او در مقدّمة«يكي بود، يكي نبود» بر آن تاكيد كرده است. وی در داستان هايش به نمايش فرهنگ عامّه از طريق زبان اكتفا مي‌كند، امّا صادق هدايت اين زبان ساده را با تفكّر مي‌آرايد و در واقع زبان داستاني را تكامل مي‌دهد.نقش موثر هدایت در بهره برداری از نثر گفتاری را نمی توان انکار کرد ، امّا اوج چنین بهره وری را در آثار چوبک می توان دید که موافقان ومخالفان ، در آن زمان در موردش قلمفرسایی ها کردند.آنچه روشن است این است که&lt;BR&gt;زبان در داستان‌هاي چوبك از جايگاه ويژه‌اي برخودار است. او كه خود اهل بوشهر است ، در داستان هايش حسّاسيّت بسیاری به اصطلاحات، زبان وفرهنگ محلّي نشان مي‌دهد. در داستان« سنگ صبور» سعي چوبك در بيان ادبي بخشيدن به جنبه‌هاي آلوده وچرك زندگي، مي‌تواند جزء يكي از نكات مثبت داستان به شمار آيد، امّا برداشت محدود« احمد آقا»ی چوبك در نحوة استفاده از لغات و اصطلاحات قابل انتقاد است، زيرا روي كاغذ آوردن لغات طرد شده به بهانة حرف زدن از زبان مطرودين جامعه براي بيان آن نبض پنهاني كه وراي كثافت‌ها و شهوت‌ها در تپش است، كافي نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;احمد آقا در گفتگوي دروني خود ابراز نگراني مي‌كند كه:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;«تو مي‌دوني براي نوشتن زندگي آلوده و چرك چند نفر، آدم ناچاره چه لغات وكلمات طرد شده‌اي روي كاغذ بياره. اون وقت جواب مردم رو چي بدم؟آخه شاش و گه وچرک و خون و فحش بده آدم رو کاغذ بیاره ***. اينا بده، مهوّعه. آدم دلش آشوب ميفته،حيف نيس؟.» و همزادش چنین پاسخ می دهد : &quot; مگه نمی بینی زندگی گوهر و سلطون چه جوره ؟ سر وکارشون با چیه ؟ تو بهشت زندگی می کنن ؟ تو پر قو غلت می زنن ؟ تو می خوای زبون سعدی رو تو دهن اونا بذاری ؟ اینا زندگیشون اینه که می بینی و زبونشم همینه که از صب تا شوم می شنوی. تو منتظری جهان سلطون از فلسفه ی ملّا صدرا حرف بزنه؟ تو یادت رفته که حقایقی هم هس . اگه بخوای چشاتو ببندی و نخوای حقیقت رو ببینی و آنوخت نویسنده هم باشی که نمی شه .&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;يكي از منتقدان در اين مورد مي‌گويد : « زبان نويسنده بايد نماينده آدم هايي باشد كه نويسنده از آنها حرف مي‌زند و از آنجا كه آدم‌هاي چوبك‌، خشن و دوزخي هستند‌، زبان چوبك نيز خشن و دوزخي بار آمده است و زبان چوبك احمقانه مي‌بود اگر به معناي واقعي خشن و دوزخي نمي بود‌. » &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;نظر محمود دولت آبادي در این مورد قابل تامل است .او می گوید : « در جريان ادب معاصر توجّه كردم كه ادبيّات فارسي بد جوري دارد عاميانه مي‌شود‌، خودش را تحت عنوان ادبيّات مردمي دارد ول مي‌كند در دامن عوامگرايي‌، يعني هر كسي چهار تا ليچار و چهار تا جفنگ و چهار تا فحش و دشنام را گير آورده و آورده توي ادبيّات و مدّعي است كه اينها ادبيّات مردمي است‌. در واقع برخورد من با زبان فارسي يك جور مقابله با اين جور ولگاريزه شدن زبان فارسي در ادبيّات معاصر بوده‌، چون زبان يك ملّت منحصرا ً اين نيست‌، بلكه تمام زبان مردم است‌، در تمام وجوه زندگي يك ملّت ؛ مكتوب‌، گويا و حتّي گمشده »‌. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;اوبا چنین عقید ه ای ، با توجّه و دقّت  خاصّ خود ، در استفاده از نثر گفتاري‌، آن قدر پيش نمي رود كه داستان هايش دايره المعارفي از لغات‌، اصطلاحات عاميانه و ضرب المثل‌ها باشد يا اين كه عبارات غير ضروري و مهوّع را به بهانة مردمي بودن داستان‌، دستاويزي سست براي ارائة حكمي استوار در مورد زبان قرار دهد. مرحوم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;احمد محمود نيزاز نویسندگانی است که بدون آن كه در ورطة شعارهاي مربوط به زبان مردم و مردم گرايي بيافتد و بدون اين كه دچار افراط و تفريط بشود‌، راه درست را شناخته و تجربه كرده و در آن راه به پيروزي دست يافته است‌. رمان‌هاي ارزشمند ونثر درخشان او گواه اين سخن هستند‌. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;دولت آبادي نثر احمد محمود را اين طور توصيف مي‌كند: « نثري ساده و مستقيم وبرخوردار از بيان وگفتار بي پيرايه و بي پيچ وتاب مردم در خطوط صريح يك محيط صنعتي، در جامعه‌اي گرمازده ودنگال.»&lt;BR&gt; چنین نثری در نوع خود ، بی نظیر و ستایش برانگیز است ، به خصوص آن که در آثارش ،نه تنها مثل بسیاری از نویسندگانمان دچار افت وخیز در استفاده از نثر گفتاری و حتّی گرفتار ایستایی و سیر نزولی نمی شود ، بلکه می توان پویایی و تحوّل را درآنان به تماشا نشست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;نثر گفتاري دولت آبادي و احمد ومحمود به آن شكل كه جمال زاده آغاز كرد وچوبك تمام سعي خود را متوجّه به كار بردن دقيق آن كرد، نيست‌، بلكه شيوه‌اي روان‌، دل نشين و برخاسته از زبان داستاني آنها است.&lt;BR&gt;000000000000000000&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;***تابستان 1387 ش!! این قسمت را در این خانه ی مجازی ذکر می کنم. یادش به خیر پاییز 1380ش و آن جلسه ی کذایی که نمی شد این عبارات قبیح را ذکر کرد و من ضمن نقل این قسمت از گفتگوی درونی احمدآقا ، با اجازه از روح چوبک ،از &quot;آخه ....رو کاغذ بیاره &quot; را حذف کردم و به جایش از علامت سه نقطه (...) که اسمش را گذاشته ام « نخود مشکل گشای » آیین نگارش و ویرایش ، استفاد ه کردم تا تریج قبای حضرات حاضرآلوده نگردد! استادی ارجمند ، با نگاهی کاملا علمی و« ادبی » فرمودند :« چرا شما از چوبک اسم برده اید ؟ لزومی نداشت!» گفتم : « او در تحوّل زبان داستان ما یک حلقه ی مهمّ است ، اصلا نمی شود ندیده اش گرفت !! من هم قسمتی را که از داستانش انتخاب کرده ام ، کاملا پاک!!است و حتی یک کلمه ی ممنوعه هم ندارد ! ». آن روز آن عزیز ، پاسخم رابا این توجیه نپذیرفت : « اصلا آوردن اسم چوبک درست نبود ، کار به  شواهدتان ندارم !» . &lt;BR&gt;حالا هفت سال گذشته است. هفت عدد کاملی است ، مقدّس است و...  ؛ وگرنه ما این همه هفت نداشتیم : هفت آسمان ... هفت سنگ ...هفت ! دوستی می گوید : « استاد در حال تالیف کتابی در مورد چوبک هستند .» &lt;BR&gt;امیدوارم استاد کاری کند کارستان و پژوهشی ارائه دهد قابل تامّل . برایش از صمیم قلب آرزوی موفقیت دارم . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;******&lt;BR&gt;ا&lt;FONT size=3&gt;ین مقاله در این سایت ها هم نقل شده است:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.haftan.com/critiques/?id=-765090829#comments&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990066 size=4&gt;هفتان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://farhanggoftego.org/F-G.php?li=0&amp;mid=2&amp;nid=haupt&amp;news-id=1370&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#990066 size=4&gt;فرهنگ گفتگو&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 14:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد بی دردی علاجش آتش است!</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;واژه ها در یک زبان متولّد می شوند ، بار عاطفی مختلفی به خود می گیرند ، می توان از آنها مرگ را استشمام کرد یا عطر زندگی ! آنها که به گفته ی یکی از نویسندگان : «  نماد های حیاتند » گاه با تمام اقشار مردم زندگی می کنند و گاهی فقط با گروهی خاص... برخی جاودانه می شوند ، برخی می میرند وبرخی می مانند ، امّا به ذهن تاریخی یک ملّت سپرده می شوند ... گاه تجملّاتی اند  و پرطمطراق  و گاه بی پیرایه و....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;واژه ها از منظر لغوی ، دستوری و زبان شناسی ، حرف ها دارند ، امّا من می خواهم از یک درد بگویم . دردی مزمن که در پوست اندازی های جامعه ی سنتی مان ، به آن دچار شدیم و دیگر بدان خو گرفته ایم . این روزها واژه هایی  که زمانی  دارای بار عاطفی و معنایی مثبت بودند ، در یک دگردیسی چنان تغییر یافته اند که باورشان برای فکر کوچک من و امثال من دشوار است . وقتی عدّه ای « عوضی » شدند ، مفهوم واژه هامان هم عوض شد. حالا به فلان آدم کلّاش عیّاش که با هزار دوز وکلک ، صاحب ثروت وشهرت شده ، می گوییم : « زرنگ »! می گوییم : « زیرک »!در فرهنگ لغت خیلی هامان صداقت ، یعنی « حماقت » ! گذشت ، یعنی « ساده لوحی » ، نجابت ، یعنی « خلی »*!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سرخپوستان می گویند کلمه به هر آن شیء که نامیده می شود ، نیرو می بخشد . هنگامی که می گوییم &quot;خانه&quot; ، خانه به تملّک من در می آید. این نیز راه دیگری برای تصاحب است. من خوشحالم...خوشحال از این که ملّت ثروتمندی هستیم !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;******&lt;BR&gt;* خلی واژه ی خوبی نیست ، تازه زشت هم است ، امّا چون می شود در آب گل آلود هم شنا کرد؛ استناد می کنم به این بیت از حکیم ناصرخسرو:« آن بندها که بست فلاطون پیش من/ خوهل است وسست پیش کهین پیشکار من » از نظر لغوی به فتح &quot; خا &quot; و سکون &quot; ها &quot; خوانده می شود. خوهله ، خهل  و خهله هم گفته شده ، به معنای کج ، ضدّ راست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 14:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نانسی</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;IMG height=278 alt=&quot;&quot; hspace=20 src=&quot;http://i37.tinypic.com/x3e3hz.jpg&quot; width=373 align=textTop vspace=20 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دخترک همسایه دست و پا شکسته ، ترانه ای را به عربی می خواند و می رقصد و از من می پرسد : &quot; نانسی رو می شناسید؟ ما خونوادگی عاشقشیم! &quot; او سال دیگر دوره ی ابتدایی را تمام می کند . لبخند می زنم . تا می آیم حرفی بزنم ، شادی ام سریع به اتاقش می دود و در حالی که یک دست عروسکش را در دست گرفته ، بر می گردد ونفس زنان می گوید : « نانسی اسم عروسق منه ... هر شب تو بخل من می خوابه ! من خیلی ی ی ی دوسش دارم !»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 14:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستم را بگیر</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#663366 size=4&gt;ای تمام باور من!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دستم را بگیر،&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به چشم هایم نگاه کن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بهشت چندان هم دور نیست .&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 14:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز هشتم با طعم اشک</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 393px; HEIGHT: 339px&quot; height=405 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i37.tinypic.com/148j0p5.jpg&quot; width=444 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;دارم تمرین می کنم دست خدا را بگیرم. روی نوک انگشتان پا می ایستم . این طوری قدم بلندتر می شود، اصلاً این طوری بزرگ تر می شوم. دستانم را تا جایی که می توانم می کشم به سمت آسمان. این طوری می شود دست خدا را گرفت:« خدااجووووون..نم ...خدااا!» می گویم :« تو رو به خدا کاری بکن ...چه نشسته ای ؟! خدایی کن . » دستم را که رها می کند ، ریه هایم پر می شود از دود سیگار وتوی رگ هایم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;قهوه ای تلخ جاری می شود . همه ی جانم تلخ می شود. آهای! الآن چند نفر مثل من دلتنگند ؟چند نفر مثل من اسیرند ؟ چند نفر دلشان می خواهد خدایی کنند ؟ دست ها بالا! فراموش کرده ایم که او در جسم هایمان&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;از روح خود دمیده است ؟ روح خود...روح او! اصل وجودمان همین است ... همه ی اصالتمان . چرا در خودخزیده ایم؟ بی روح نباشید، سرها بالا !&lt;BR&gt;چقدر شب ها به قصّه ی رانده شدنمان از بهشت ، سرمان را به بالش بچسبانیم و معصومانه اشک بریزیم و در فاصله ی جان کندنی که اسمش را گذاشتیم زندگی ، دلمان خوش باشد به بهشتی که وقتی مردیم ، با حساب و کتاب و ماست و مو را از هم کشیدن ، سندش را به ناممان می زنند ؟ آغازمان یک حکایت است با هزار و یک روایت : آدم و حوّا ، مهری و مهریانی یا مشی ومشیانه و... . مگر تاوان خوردن یک سیب چقدر است ؟ بهانه ای بی حساب و کتاب برای هبوط که بدویم و بدویم و آخر قصّه اگر « آدم خوبه » باشیم، با کلّی حساب وکتاب و معیار و مقیاس به بهشت برویم وداد دل از حور وغلمان بستانیم . سیب بهانه ی قشنگی است برای هبوط تا برسیم به اوج وعروج ؟ مگر الآن حور وغلمان نیستیم ؟ مگر « آدم » نیستیم ؟ این حسّ گناه چیست که همیشه در اوج رویشی سبز معنا می یابد ؟ چیست ... چیست ...چیست؟! چقدر این « چیستی » ها لحظه هامان را به نابودی می کشانند. وزن چیست ها وچیستی ها چقدر سنگین است ! من یکی که نمی توانم ... شانه هایم طاقتش را ندارند ... دیگر نه ! ...نمی توانم ...ن...می...ت...وانم . این روزها وزن اینها ، از آن امانت الهی هم سنگین تر شده است . همان باری که به قول خودش آسمان و زمین و کوه ها از پذیرفتنش سر باز زدند ، من با دل وجان پذیرفتم ، عشق من! قاموس عشقبازی و ناز کردن و منّت کشی ؟! هرگز! گفتی ظلوم وجهولم؟* معادل امروزی اش می شود : شیطون بازیگوش!کلامی که وقتی توی دلمان از شیطنت کسی لذت می بریم ...وقتی احساس دوست داشتن معصومیت کودکانه اش تمام وجودمان را قلقلک می دهد ، بر زبانمان جاری می شود.&lt;BR&gt;این که عاشقت شدم ، به خودم ظلم کردم ؟ تو نام عشقبازی مان را « جهالت » نمی گذاری! بد خوانده ایم...بد نوشته ایم...بد برایمان تعبیر کرده ا ند عزیزم! بد! رهایم نکرده ای که رهایت کنم . چطور فراموشت کرده ام ، وقتی در منی ...با منی! روحت را در وجودم به ودیعت نهاده ای . گفتی سرم را بالا بگیرم...دست هایم را به دستت بسپارم... گفتی دلم به آسمان سر می ساید . تو خودت دلم را به دلم خوش کردی. کار دل عشق ورزیدن است ، چرا می گویند: عاشقی ممنوع؟!! چرا برای یک کلمه ی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;« دل » این همه حرف وحدیث درآوردند و هی شرح دادند وتفسیر کردند وتأویل ها فرمودند که دل چیست ؟ عشق کدام است ؟ انواع عشق، اقساط دل ، اسقاط عشق... اقساط دل ! مگر حرف دل چیست ؟ مگر چند حرف دارد ؟ این همه شرح و تفصیل ...این همه تألیف و تحریر؟! دل که فقط دو حرف داشت ، چه ساده زیر تلمبار نظریات نظریه پردازان و فضله ی فاضلان گم شد! تو بزرگی ...بزرگ ترازآن که به بهانه ای ما را ازبهشت خود برانی وبا بهانه ای ما را به عذاب الیم یا رضوانی نعیم دچار سازی! تو بزرگی...بزرگ تر از آن که بر عشق دو مشت خاک به هم غیرت بورزی ، ما حقیریم! دنیامان کوچک است، چشمهامان تنگ...دست هامان کوتاه. تو برایمان سنگ تمام گذاشتی و شگفتا که ما تمامی سنگ شدیم . مجسّمه های سنگی هیچ وقت عاشق نمی شوند! &lt;BR&gt;عجیب است مهربان!قدمت واژه ی « هوس » هم به اندازه ی « عشق » است . نمی دانم کجای آفرینشت را غلط خواندیم که به هوس عشق ، به لجن زار هوسبازی افتادیم و عشقبازی را از یاد بردیم ؟ دلم...روحم...همه ی وجودم ... این روزها آن قدر با چشمانمان هوس بلعیدیم ، با گوشمان هوس شنیدیم ، با رغبت واشتهایی سیری ناپذیر هوس را مزه مزه کردیم و با پوستمان هوس را لمس کردیم که چشمهامان کور شده ، گوشمان کر ، چششمان مختل و پوستمان روسپی!&lt;BR&gt;عزیزم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;« مهری » و« مهریانی » ها دیگر یکدیگر را هم نمی بینند ، یکدیگر را نمی خواهند ، چه برسد به تو ! آنها فقط خودشان را می خواهند و دیگری را هم برای خود!مالکیّت ؟! می بینی چقدر خودخواهند ! تازه این روزها زیرک هم شده اند. بحث « تقابل عقل وعشق » نیست که گروهی به دام اوّلی گرفتار شدند و گروهی به نام دوّمی. هر دو گروه غلط کردند . بحث معامله است ومعادله و بازارگرمی و گرمی بازار از ظواهر وقشر وتن ...بالاتنه و پایین تنه که تنها تن تتن تتن های اوزان ( وزن ها) و عروض( عرض ها ) و قافیه ها ( قیافه ها ) تن ها را مورمور می کنند و موس موس مثلاً عشق که حال « آدم » ها را به هم می زند. های هوی مستانه ی گربه های اسفندی برای آنی های های! داشتن سیاست و نه صداقت که دارندگی و برازندگی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*****&lt;BR&gt;می بینی سعید...من نگاهم را در زلال چشمان تو شست وشو دادم ، آن روز که به محلّ کارم آمدی. زیبایی ات چیزی نبود که به چشم نیاید. قامتی بلند... آن موهای خرمایی رنگ که چون آبشاری بر شانه های مردانه ات ریخته بودند . مردمک هایی به رنگ عسل و مژه های بلند وبرگشته ات که گویی خالق با دقّت وظرافت آنها را بر پلک هایت نشانده بود. اشاره می کنم که بنشینی . می گویی : « با اجازه » و می نشینی و کیفت را هم می گذاری روی پاهایت . خودت را معرّفی می کنی . نام خانوادگی ات هم مثل اسمت ، مثل ظاهرت متناسب است ، زیبا و نیک! دلم می خواهد بپرسم در کدام روز آفرینش خدا هنرنمایی کرده و به خود &quot; تبارک ا...&quot; گفته وتو را آفریده است . نمی پرسم ، فقط لبخند می زنم و تا می آیم حرفی بزنم یک دسته کاغذ از کیفت بیرون می آوری و می گذاری روی میزم :« می شه به اینا نگاهی بندازید . شنیدم شما وارد هستید . شاید بتونید کمکم کنید .» تعدادصفحات نوشته ات زیاد است ، می گویم : « اگه امکان داره مختصری توضیح بدید تا بعد این نوشته ها رو سر فرصت بخوونم . » آرنج هایت را روی کیفت می گذاری . دست هایت را طوری بالا می گیری که انگار داری دعا می کنی . نیم رخت را می بینم . با خود فکر می کنم می خواهی چیزی را به یاد بیاوری . انگشت های ظریف و کشیده ات را در هم گره می زنی و باز سکوت ! این قدر آدم های عجیب وغریب دیده ام که دیگر از دیدن هیچ چیز تعجّب نمی کنم . منتظر می مانم . ناگهان بلند می شوی، نزدیک ترین صندلی به میزم را بر می داری و می چرخانی و می نشینی درست روبه روی من . طعم چشم هایت شیرین است . می پرسی : « تصویر ذهنی شما از خدا چیست ؟» می گویم :« تصویر ذهنی من از خدا ؟!» می گویی : « خب ، آره» لحن واژه هایت چقدر معصومانه است . کاغذها را مرتّب می کنم و می گذارم روی میز. شده ام شبیه علامت تعجّب ! نمی دانم چه بگویم . بهتراست بگویم خیلی وقت است به این چیزها فکر نمی کنم و خودم را راحت کنم . هنوز منتظر پاسخم هستی. همکارم می آید ، نامه ها می گذارد روی میز . برخلاف همیشه نمی خوانمشان ، فقط امضا می کنم و توی ذهنم دنبال خدا می گردم . می رود ، دم در می ایستد ، پشت سر تو ، به تو اشاره می کند و با چشم و ابرو و دست ودهان می پرسد : « این کیه ؟» می گویم : « حواست باشه نامه ها را مثل دفعه ی قبل ، بدون تاریخ و ثبت تو دفتر ، نفرستی بره » می رود . او همیشه می گوید : « بیست بیستی ، امّا لب خوونیت صفره !» مطمئنّم باز هم صفر گرفتم . نمی دانم از کجا دعای جوشن کبیر به ذهنم می رسد که آن وقت ها می خواندم و وقتی به این قسمتش می رسیدم که : (( یا نورالنّور یا منوّر النّور یا خالق النّور یا مدبّرالنّور یا مقدّر النوریا نور کلّ نور یا نورا قبل کلّ نور یا نور بعد کلّ نور یا نور فوق کلّ نور یا نور لیس کمثله نور )) تقلّب می کردم و یک بار که نه ، ده بار تکرارش می کردم و همه به پایانش می رسیدند و من جا می ماندم ! خوشحالم که جواب را پس از سال ها غبار پیدا کرده ام. برگ برنده ام را رو می کنم : « نور ». خیره مانده ای به نقطه ای روی شیشه ی میز. مدیر مسؤول &quot; روزی نامه &quot; می آید و در آستانه ی در می ایستد . سلام واحوال پرسی می کند و ادامه می دهد :&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;« این آقا سعید ، مطالبی نوشتند در مورد خدا ، یک نسخه اش را هم به من دادند . گفتم شما مدیر پژوهشکده هستید ، از شما راهنمایی بگیرند. تو این فاصله نوشته هاشون رو خووندم ، حرف نداشت . » وبعد به سیگارش پک می زند و آن یکی دستش را بالا می برد نزدیک سرش و انگشت اشاره اش را می چرخاند . دود سیگار مثل مه لبخندش را می پو شاند . &lt;BR&gt;تو همان طور نشسته ای و خیره مانده ای به شیشه ی روی میز . مغزم به گوشه های لبم دستور می دهد که از دو طرف کشیده شوند وتصنّعی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بخندند . می دانم دو باره صفر می گیرم ، امّا می گویم : « ممنون . لطف کردید ! » باز دستش را می آورد بالا ، حتماً می خواهد تأکید کند که تو کم داری ... بالا خانه ات را اجاره داده ای ... قاطی کرده ای ... دیوانه ای ، امّا نه . این بار کف دستش را نشانم می دهد ، موذیانه می خندد و می گوید : « یا حق !دست خدا را هم بگیرید . » و محکم به سیگار پک می زند و حلقه های دود سیگارش را جا می گذارد و می رود . بعد صدایش را از راهرو می شنوم که « لااله الاالله !حیف از این جوون ! » کاغذها را بر می دارم . تکان نمی خوری . صفحه ی اوّل : « ما روح خداییم. ما روح خداییم. ما روح خداییم . ما روح خداییم .ما روح خدا...ما روح ... ما...» صفحه ی دوّم رامی خوانم :« با خدا حرف بزنیم ، نکند تنها بماند. با خدا حرف بزنیم ، نکند تنها بماند . با خدا حرف بزنیم ، نکند تنها .... با خدا....» نگاهت می کنم. به چه خیره مانده ای آخر؟ چند صفحه را جا می اندازم :« دست خدا را بگیریم... دست خدا رابگیریم ... دست خدا را بگیریم ...دست خدا را... » هر صفحه را پر کرده ای از یک جمله ی تکراری . از بالا تا پایین صفحه ، فقط یک جمله تکرار شده است ! مانده ام چکار کنم . چند بار به نام خانوادگی ات صدایت می زنم . مردمک های عسلی یک جا ایستاده اند . کاش لااقل پلک می زدی ! می ترسم اتفاقی بیافتد . می روم از آبدارخانه برایت چای می ریزم . دلم می خواهد گریه کنم . خیلی وقت ها دلم می خواهد کاری کنم که نباید بکنم! استکان چای و قندان را می گذارم کنار دستت :« آقا سعید... آقا سعید ... » دستم را به آرامی جلوی چشمانت تکان می دهم . بی فایده است. با ناامیدی دستم را می گذارم روی همان نقطه که تو به آن خیره مانده ای . نمی فهمم چه می بینی . اصلاً چیزی هست که ببینی ؟ همکارم به بهانه ای می آید . نمی گذارم بیش از این انرژی اش را مصرف کند . حسّ کنجکاوی اش را ارضا می کنم : « حالش خوب نیست !» بین انگشت شصت و اشاره اش را گاز می گیرد و می گوید : « استغفرالله ! استغفرالله ! خدا نصیب نکنه ...استغفرالله ! » دلم می خواهد آن گلدان بلوری روی فایل را که رئیس ار خانه اش برای اتاقم آورده است ، بردارم ومحکم بکوبم توی سرش ، امّا نباید... نمی دانم چه کسی گفته بود آدم ها قاتلان بالفطره هستند . از استغفارش که فارغ می شود ، بازویم را می گیرد و سرش را می آورد در گوشم : « می خواهی به آقای ایمانی بگم بیاد بندازدش بیرون؟ » می گویم : « نه!» دلخور می شود :« بیخودی وقتت رو می گیره . اصلاً از کجا معلوم صدمه ای بهت نزنه ؟» چشم هایم را می بندم ، نفس را توی سینه ام حبس می کنم ، لب هایم را روی هم فشار می دهم : « گفتم که ... نه !» سرش را زیر می اندازد و می رود بیرون . سرت تکانی می خورد . پلک می زنی . چای را می گذارم جلوی رویت : « آقا سعید ... چای می خوری ؟» می گویی: « شما گفتید خدا نور است .» می گویم : « راستش یک لحظه به ذهنم رسید .» انگشتت را آرام می کشی روی استکان ، از بالا به پایین . بعد با ناخنت به آن دو، سه ضربه می زنی : « پس تصویری نداشتید؟ » از خودم بدم می آید . اصلاً یادم نمی آید دفعه ی آخری که به او فکر کردم ، کی بود !! می خواهم اعتراف کنم که می پرسی : « چهره ی خودتون رو تو این شیشه دیدید؟ » به شیشه ی روی میز نگاه می کنم . هر روز نشسته ام پشت این میز ، امّا هیچ وقت خودم را ندیده ام . هستم ونیستم ، امّا کاملاً مشخّص است که خودم هستم . استکان را می گذاری کنار : « من چای نمی خورم. » به دستور دلم می خندم : « باشه... خودم می خورم ... من از اون چای خورای حرفه ای هستم . » می خندی و یک حبّه قند بر می داری و می گویی : « بفرما » قند را می گذارم تو دهنم . یک&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;حبّه قند دیگر بر می داری و می دهی دستم : « من بیشتر وقت ها دم لونه ی مورچه ها قند می گذارم .» می گویم : « راستی چند صفحه ازنوشته هایت را خواندم . خیلی خوب بود ، البته اگر بخوای درست وحسابی نظر بدم ، باید همه ش رو بخوونم .» چشمهایت روشن می شود . می گویی : « اون آقا هه که طبقه ی بالا بود خیلی لطف کرد که شما رو به من معرّفی کرد .اون باید آدم خوبی باشه . » چهره ی مدیر مسؤول را همیشه پشت دود سیگار دیده ام . سرم را به علامت تأیید حرفت تکان می دهم. انگار تو هم زبان اشاره را نمی فهمی ، درست مثل من. می پرسی : « آدم خوبیه نه ؟ » لبخند از صورتم محو نمی شود : « آره ! خیلی ... خیلی خوبه !» کاغذهایت رابر می داری . می گویی : « من تو این نوشته ها خواستم بگم خدا دور نیست ! می توانیم ببینیمش... می توونیم دست همدیگه رو بگیریم . خدا مثّ مامان می موونه. من هر چی فکر می کنم نمی فهمم چطور ممکنه اون که ماها روآفریده ، دلش بیاد ما رو ببره جهنّم... بیخودی ما رو می ترسونن .حتماً شما هم مامانتون رو دوست دارید. » بعد کاغذ هایت را بر می داری و می گذاری توی کیفت . داری می روی . می روی تا دم در . از جایم بلند می شوم تا بدرقه ات کنم . بر می گردی : « حرفام درسته ؟ » کف دستم خیس عرق شده است : « بله درسته . خدای تو مهربوونه ، زیباست ، مث مادر می مونه . نترسی ها ... جهنّمی در کار نیست .» یک لحظه لبخند از صورتت محو می شود . می آیی نزدیکم ، صورتت را می آوری نزدیک صورتم : « خدای شما چی ؟ » دلم هوای مادرم را می کند، چندین سال است دلخوشی ام شده است غربت غروب های روزششم هفته که اسمش را گذاشته اند پنج شنبه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;! قلبم باز دستور ضربانش را فراموش می کند وبی قانون می زند . چشم هایم را می بندم. نفس هایم تند شده است و سینه ام را با خود بالا وپایین می برد. لب هایم را روی هم فشار می دهم .نفست روی صورتم می لغزد . چشم هایم را که باز می کنم ، طعم اشک گرفته اند . می گویم : « اوونم مهربونه !» همراهت تا دم در می آیم . خداحافظی می کنی و می روی . قند توی دستم آب شده است . هفت روز می گذرد . دیگر از تو خبری ندارم . گاهی دم لونه ی مورچه ها قند می گذارم.&lt;BR&gt;روز هشتم است. خانمی با من تماس می گیرد ، احوال پرسی گرم وگیرایی می کند ، انگار سال هاست که مرا می شناسد: « سر کار خانم ، من مادرسعید هستم. ازتون ممنونم . اون کلّی از شما برام تعریف کرد ، می خوام اگه اجازه می دید گاهی تلفنی با شما حرف بزنه . می گفت شما نوشته هاشو فهمیدید. آخه بعضی ها دستش میندازن... بعضی ها اصلاً تحویلش نمی گیرن ... بعضی ها هم مث پسر عمّه ش نشستن تو گوشش خووندن که اینا چیه می نویسی ، کفره. آخه بچّه ی من که نمی فهمه کفر چیه . سعید من بی آزاره ، به کسی صدمه ای نمی زنه ...فقط کمی ...» نمی گذارم ادامه دهد ، می گویم « سعید از خیلی از آدم هایی که ادّعای&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;عاقل بودن دارند ، عاقلتره . هر وقت دلش خواست می توونه زنگ بزنه .» دلم می خواهد بگویم از طرف من دست هایش راببوسید ، امّا نباید بگویم! فقط سفارش می کنم : « به سعید بگید فلانی هم داره تمرین می کنه تا دست های خدا رو بگیره!»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 503px; HEIGHT: 2px&quot; SIZE=2&gt;
*سوره  احزاب/آیه ی ۷۲&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 18:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیلوفر</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=Georgia size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 344px; HEIGHT: 247px&quot; height=256 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/14tlgfs.jpg&quot; width=353 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;عشق نیلوفری پنهان در گل است.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=Georgia&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;نیلوفر از گِل زاده می شود.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;ولی تو این گل را تحقیر نمی کنی که چرا از گل زاده شدی؟&lt;BR&gt;نه ، تو این گل را کثیف یا گل آلود نمی خوانی!&lt;BR&gt;عشق از کشش جنسی زاده می شود&lt;BR&gt;و سپس خدا با نیایش به سوی تو می آید.&lt;BR&gt;بال می گشایی و اوج می گیری&lt;BR&gt;بالاتر وبالاتر و بالاتر.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;((اشو/آفتاب در سایه )) </description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگانی شعله می خواهد</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 170%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 170%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛&lt;BR&gt;شعله ها را هيمه سوزنده.&lt;BR&gt;جنگلي هستي تو، اي انسان!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 170%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; LINE-HEIGHT: 170%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;جنگل، اي روييده آزاده،&lt;BR&gt;بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،&lt;BR&gt;آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،&lt;BR&gt;چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،&lt;BR&gt;آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،&lt;BR&gt;جان تو خدمت گرِ آتش...&lt;BR&gt;سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!»*&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;« آرش کمانگیر، از سیاوش کسرایی »&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 22:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام ، خداحافظ</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;سرآغاز کلامم سلام بود و سلامی دوباره به آفتاب! پایانش هم سلام است و خداحافظی ! &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;با سپاس از تمام دوستان .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلتان تابنده و مهرتان پاینده باد&lt;/FONT&gt;  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 490px; HEIGHT: 280px&quot; height=584 alt=&quot;&quot; hspace=20 src=&quot;http://i26.tinypic.com/25ktqh4.jpg&quot; width=894 align=textTop vspace=20 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 03:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ستاره ی مرگ</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;سال ها پيش در دوران جنگ كه تلویزيون هر هفته يكي يا دوتا سريال بيشتر پخش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;نمي كرد، &lt;FONT color=#000000&gt;سريالي به نام « افسانه ی سلطان وشبان »پخش مي شد. داستان سريال مربوط به سلطان&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;ساده دل وترسويي بود كه براي نجات تاج وتختش از بلايي كه قرار بود سرش بيايد ؛ به&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;توصيه ی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;منجّمان ، چوپان بيچاره ی از همه جا بي خبری را بر تخت سلطنت می نشاند؛ به&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;اميد اين كه در لحظه ی موعود که تير هاي بلا بر تاج و تخت مي بارد ؛ سلطان دروغين به جاي&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=ltr style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: #474b4e; FONT-FAMILY: Helvetica&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;سلطان اصلي نابود شود و سلطان اصلي از مهلكه و سرنوشت ناگزير جان بدر ببرد ، امّا در عمل چنین نمی شود و چوپان به یاری مردم بر سلطان می شورد و او را سرنگون می کند.داریوش فرهنگ&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;کارگردان این فیلم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و موسیقی آن از بابک بیات بود . بازیگران هم : مهدی هاشمی ، گلاب آدینه ، محمد علی کشاورز و.....&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;شاید باور نکنید که این داستان ریشه ی تاریخی دارد و به عبارتی کاملاً واقعی است . تنها از آنجا که عالم واقعی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بی رحم تر است ، پایانی کاملاً متفاوت دارد که برایتان نقل می کنم :&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در 1001ق ستاره ی دنباله داری در آسمان پدیدار شد . منجّمان معتقد بودند که ظهور این ستاره نشان برکناری یا مرگ یکی از سلاطین است . منجّم باشی دربار برای آن که شاه عبّاس صفوی را از گزند احتمالی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;مصون دارد ، چاره ای اندیشید ؛ بدین صورت که شاه چند روزی از سلطنت کناره جوید و شخصی محکوم به مرگ ، موقتی به جای او بر تخت نشیند . مقارن این احوال یوسفی ترکش دوز یزدی راکه به اتهام الحاد * دستگیر شده بود ، به حضور پادشاه بردند . شاه عبّاس از او پرسید : &quot; ظهور ستاره ی دنباله دار چه تأ ثیری در احوال جهان خواهد داشت ؟&quot; وی پاسخ داد :&quot; ظهور این ستاره دلیل بر آن است که در اساس سلطنت تغییری روی خواهد داد ویکی از درویشان سلسله ی ما  از رتبه ی پادشاهی معنوی به پادشاهی صوری می رسد . &quot; شاه گفت : &quot; در سلسله ی شما برای پادشاهی کسی لایق تر از تو نیست . تو راپادشاه می کنم تا اثر این ستاره مطابق حکم تو باشد .&quot; به فرمان شاه تاج پادشاهی بر سر یوسفی نهادند وکمربند مرصّع ودیگر تشریفات پادشاهی بدو سپردند . دولتمردان برای خدمت به او آماده شدند . شاه هم عصای مرصّعی در دست گرفت و در برابر او به خدمت ایستاد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;؛ بدین ترتیب هر چه یوسفی فرمان می داد ، بی تأمّل اجرا می شد.&lt;BR&gt;نوشته اند ظریفی به منجّم باشی دربار گفت : &quot; مسبّب سلطنت چند روزه ومرگ این درویش تویی ، اگر در این چند روز فرمان به کشتن تو دهد ، چه خواهی کرد ؟ &quot;منجّم که از این خطر غافل بود ، سخت پریشان حال شد ودر مدّت پادشاهی یوسفی خود را از چشم او پنهان کرد .&lt;BR&gt;سرانجام در روز یک شنبه 10 ذی قعد ه ی 1001ق&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، یوسفی ترکش دوزیزدی را به دارآویختند و تیرباران کردند . آن گاه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بار دیگر شاه عبّاس برتخت نشست .&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;این منجّم ، جلال الدّین محمّد یزدی ، از ندیمان مخصوص شاه عبّاس بود که در سفر وحضر او را همراهی می کرد .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=4&gt;۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;* یوسفی به مذهب نقطوی اعتقاد داشت .محود پسیخانی گیلانی ، بنیانگذار این مذهب بود . او آفرینش و ظهور همه چیز را از خاک می دانست وآن را نقطه می خواند و معتقد بود که هر چه در جهان است ، هرگز از جهان ناپدید نخواهد شد و اگر به صورتی ناپدید گشت ، باز هم به صورتی دیگر از انسان ، حیوان ، جما د و گیاه ظاهر می شود.{ تناسخ ؟؟؟}&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 May 2008 20:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت هایی از نامه های فروغ به گلستان</title>
<link>http://mashregh54.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا به خود آزاد و راحت وجدا از همه ی خودهای اسیر کننده ی دیگران نرسی ، به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کامل در اختیار آن نیروی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان می گیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی ...&lt;BR&gt;هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی می گذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن می شود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*****&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانی ام خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است . خوشحالم که دیگر خیالباف و رؤیایی نیستم . دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود ؛ هرچند سی و دو ساله شدن ، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن وبه پایان رساندن ، امّا در عوض خودم را پیدا کردم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*****&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ذهنم مغشوش است ودلم گرفته است و از تما شاچی بودن دیگر خسته ام ، به محض این که به خانه بر می گردم وبا خودم تنها&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می شوم ، یک مرتبه احساس می کنم که تمام روزم را به سر گردانی و گمشدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی ماند ، گذشته است ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*****&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بدیهای من چه هستند ، جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن ، جز ناله ی اسارت خوبی های من در این دنیایی که تا چشم کار می کند ، دیوار است ودیواراست و جیره بندی آفتاب است وقحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;******&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خویش را روی تنه ی درخت بکند ؟ آیا این خیلی خودخواه نیست و آن آدم های دیگر ، آدم های شریف و نجیب تری نیستند که می گذارند بپوسند ، بی آن که در یک تار مو&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;، حتی یک تار مو ، باقی مانده باشند ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*****&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چه دنیای عجیبی است ، من اصلا کاری به کار هیچ کس ندارم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمرویی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت با دیگران را باز کنم ، به خصوص که این دیگران اصلاً برایم جالب نباشند ، بگذریم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*****&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونی ام را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم ؛ در حالی که در درون خود یک موجود زنده بوده ام ...ما فقط می توانیم حسّی را زیر پایمان لگد کنیم ، ولی نمی توانیم آن را اصلاً نداشته باشیم .&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;*****&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;نمی دانم رسیدن چیست ، امّا بی گمان مقصدی هست که&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;همه ی و جودم به سوی آن جاری می شود . کاش می مردم ودوباره زنده می شدم و می دیدم دنیا شکل دیگریست . دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند ...و هیچ کس دور خانه اش دیوار نکشیده است . معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی وتسلیم شدن به حدها ودیوارها کاری برخلاف طبیعت است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;*****&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر « عشق » ، عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 May 2008 07:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mashregh54&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>mashregh54</dc:creator>
<guid>http://mashregh54.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
